دورانی که نظم جهانی بر انحصار قدرت نظامی، اقتصادی و ارزشی ایالات متحده استوار بود، سرانجام به پایان رسیده و همراه با آن، دوره طولانی ثبات اروپا نیز خاتمه یافته است. جهان بهمراتب پرتلاطمتر و نامطمئنتر شده و آینده نزدیک نیز بیثباتی بیشتری را در پی خواهد داشت.
در گذشته، خطوط کلی نظم جهانی بهروشنی در قالب گروه هفت و سپس گروه هشت بازتاب مییافت؛ چارچوبی که قدرتهای اصلی صنعتی را گرد هم میآورد. اما اکنون قالبهای رقیبی مانند سازمان همکاری شانگهای به رهبری چین، اتحادیه اقتصادی اوراسیا به رهبری روسیه و بریکس پلاس (برزیل، روسیه، هند، چین، آفریقای جنوبی، بههمراه حدود شش عضو دیگر و ده کشور شریک) پدید آمدهاند که عمدتاً از اقتصادهای نوظهور تشکیل شدهاند.
هژمونی آمریکا جای خود را به نظم تازهای داده است که بر رقابت و کشمکش میان چند قدرت بزرگ استوار است؛ نظمی که دیگر از مجموعهای ثابت و مدون از قواعد خبری نیست. آنچه اکنون تعیینکننده است، قدرت اقتصادی، فناوری و نظامی است؛ وضعیتی که خطر رویارویی و حتی جنگ میان قدرتهای هستهای را افزایش میدهد.
این نظم جدید به هیچوجه باثبات نیست. جنگهای اوکراین و خلیج فارس، جنگ داخلی میانمار که عملاً هیچکس حتی تلاشی برای پایان دادن به آن نمیکند، و همچنین تهدید دائمی جنگ میان چین و تایوان یا در شبهجزیره کره، همگی گواه این واقعیتاند. دو جنگ آشکار، همراه با محاصره تنگه هرمز از سوی ایران، به دلیل افزایش هزینههای نفت، گاز، کود شیمیایی و دیگر کالاهای اساسی، آثار قابلتوجهی بر اقتصاد جهانی گذاشتهاند. در هر دو درگیری، انسانهای بسیاری جان خود را از دست میدهند و خطر گسترش دامنه جنگ همچنان رو به افزایش است.
طبیعی است که اوکراین و ایران بیش از دیگر بحرانها توجه افکار عمومی را به خود جلب کنند. اما این درگیریها در عین حال ویژگی جنگهای نیابتی را نیز دارند، زیرا بدون در نظر گرفتن رقابت تاریخی میان ایالات متحده، قدرت مسلط کنونی، و چین، رقیب در حال ظهور آن، نمیتوان پیامدهای راهبردیشان را درک کرد. چین با حفظ ظاهری کمتحرک، بیسروصدا در حال برتری یافتن است، در حالی که آمریکا در خلیج فارس با درماندگی دستوپا میزند و همزمان به دوستان و متحدان دیرینه خود نیز حمله میکند.
این رویارویی در سطح قدرتهای بزرگ، جدال میان دو نظام کاملاً متفاوت است؛ جدالی که سرنوشت قرن بیستویکم را رقم خواهد زد. ایالات متحده اقتصادی بازارمحور و بسیار رقابتی دارد و کهنترین دموکراسی جهان بهشمار میرود، هرچند امروزه زیر سلطه انحصارهای چندجانبه صنعت فناوری قرار گرفته است.
در مقابل، چین دولتی متمرکز است که حزبی همهقدرت آن را اداره میکند و میتواند کنترل کامل اقتصاد، ارتش و جامعه را در دست داشته باشد. این کشور تنها در طول یک نسل، از کشوری فقیر و توسعهنیافته به مدعی جدی کسب جایگاه نخست در نظم جهانی تبدیل شده است. فارغ از هر نوع داوری، این دستاورد موفقیتی عظیم بهشمار میرود.
شاهکار واقعی کمونیسم چین پس از جنون «انقلاب فرهنگی» مائو تسهتونگ رقم خورد. دنگ شیائوپینگ، در حالی که قدرت مطلق و سلطه حزب را حفظ کرد، اجازه داد بخش خصوصی با سرعتی چشمگیر در دل اقتصاد دولتی رشد کند؛ بخشی که در نهایت در بسیاری از صنایع حتی از ایالات متحده نیز پیشی گرفت. حاصل این روند، با اتکا به بازار عظیم داخلی، نوعی ابرسرمایهداری کمونیستی بود.
الگوی چین تضادی آشکار با الگوی اتحاد شوروی دارد؛ کشوری که از همان ابتدا پروژهای ضدسرمایهداری و عمدتاً ایدئولوژیک بود. چینیها هم میخواستند ریشههای خود را حفظ کنند و هم موفقترین اقتصاد سرمایهداری تاریخ را سرمشق قرار دهند، و در انجام این کار نیز موفق شدند. این رویکرد که در ظاهر متناقض مینماید، نتایجی شگفتانگیز به بار آورده و همچنان نیز چنین میکند.
موفقیت چین به عوامل متعددی بازمیگردد: بازار داخلی عظیمی که امکان بهرهگیری از صرفهجوییهای ناشی از مقیاس را فراهم میکند؛ سرمایهگذاریهای کلان در زیرساختها؛ رونق ساختوساز؛ پیشرفت شهرنشینی؛ رقابت شدید در بازار داخلی؛ و سرمایهگذاری گسترده دولت در پژوهش و توسعه. دولت چین با تمرکزی کامل بر اهداف راهبردی خود، بهویژه تقویت و نوسازی ارتش و پیشتازی در رقابت جهانی بر سر فناوریهایی مانند انرژیهای تجدیدپذیر و هوش مصنوعی، حرکت کرده است. هیچکس نمیتواند انکار کند که توانایی حزب کمونیست چین در برنامهریزی بلندمدت و عزم آن برای رسیدن به جایگاه نخست، این نظام دوگانه را به موفقیتی کمنظیر رسانده است.
اینکه آیا ایالات متحده خواهد توانست، همانگونه که در برابر اتحاد شوروی موفق شد، بر چالش چین نسبت به برتری خود غلبه کند یا نه، هنوز روشن نیست. پاسخ این پرسش تا حدی به آن بستگی دارد که آمریکا تا چه اندازه از الگوی سرمایهداری دموکراتیکی که خود به کمال رساند فاصله بگیرد. چرخش کنونی آمریکا بهسوی یک الیگوپولی اقتدارگرا (انحصار چندجانبه) متشکل از غولهای خصوصی فناوری و رفاقتسالاری، هدیهای به حزب کمونیست چین است. اما پاسخ این پرسش همچنین به آن بستگی دارد که آیا رهبری چین میتواند در قبال تایوان در برابر وسوسه توسل به زور مقاومت کند یا نه. اگر چین به الگوی موفق خود پایبند بماند، میتواند و خواهد توانست در نهایت بیشتر اهدافش را از راههای مسالمتآمیز محقق کند. با این حال، باید از این توهم بپرهیزد که تاریخ بر اساس قوانینی پیش میرود که تنها حزب کمونیست چین آنها را میشناسد. رخدادهای پیشبینینشده و قضاوتهای نادرست همواره ممکن هستند و هزینههای آنها میتواند بسیار سنگین باشد. کافی است از ولادیمیر پوتین و دونالد ترامپ بپرسید.
در تاریخ ادبیات معاصر ما سوژه های جنایی همیشه زیر سایه سنگین جنگ حضور داشته اند، اما شاید جای یک اثر مستقل که صرفاً با عینک "ژانر جنایی" به انسان و گناهایش نگریسته باشد خالی بود.
بسیار خرسندم به آگاهی دوستان کتاب خوان برسانم که مجموعه داستان های جنایی "تلک سایه" به همت نشرات پرند در کابل از چاپ برآمد.
تلک سایه تجربه متفاوت در فضای داستانی ماست، چونکه به عنوان یک اثر مستقل در ژانر جنایی، لایه های پنهان جرم و کفاره آن را در بستر متفاوت روایت می کند.
حوادث این کتاب در پس چهره ی آرام خیابان های آلمان رخ می دهند، جایی که دو کارآگاه ـ رعنای تیزبین با ریشه در کوچه های قدیم کابل و جسیکای کنجکاو برخاسته از دل نظم و سنت های آلمانی که هردو از پیش در رمان اجتماعی "نشید آرزوها" به کمال رسیده بودند کنار هم قرار می گیرند تا گره پرونده های پیچیده بگشایند. وقتی این دو نگاه باهم تلاقی می کنند حقیقت پنهان در سایه ها نمایان می شود.
در این مجموعه جنایت تنها یک اتفاق نیست بلکه بهانه ای است برای واکاوی تضادهای فرهنگی، عدالت و روانشناسی انسان های که در سایه پنهان شده اند. جانی و دادخواه مرزی به نام ملیت نمی شناسند، گاهی دستانی که به خون آلوده می شوند از آستین شهروندی برمی آیند که ریشه در خاک نیاکانش دارد و گاه از میان انگشتان لرزان مهاجری که در جستجوی سراب به بیراهه رفته است.
هوای دلگیر، خاکستری و بارانی آلمان که در لابلای صفحات کتاب تصویر واقعی می یابد نیز وقوع جرم و جنایت تخیلی را همراهی کرده است.
امیدوارم این اثر بتواند دریچه تازه برای مشتاقان ادبیات پلیسی باز نماید.
از باحث گرامی و دیگر دست اندرکاران زحمتکش نشرات پرند که دست به دست هم دادند و کتاب را به وجود آوردند، همچنان از دوست گرانمایه قاسم آسمایی که زحمات ویراستاری را متقبل شدند صمیمانه سپاسگزارم.
منتظر نظریات ارزشمند خوانندگان ارجمند هستم.
کتاب را می توان در کابل از نشانی زیر به دست آورد:
نشر پرند، چهارراهی دهبوری، به سمت دهمزنگ نزدیک هتل نصیب.
شماره تماس: 00937966234335
ایمیل: info@parandbook.com
خرید آنلاین: پایین در بخش تبصره ها
برای خوانندگان در اروپا عجالتاً می توانم پی دی اف آن را بفرستم. لطفاً در بخش تبصره های این صفحه یا مسنجر پیام بگذارید.
سوال: رابرت گیتس، رییس پیشین سیآیای، در کتاب سرگذشت خود [«از میان سایهها»] اظهار میدارد که سازمانهای استخباراتی امریکا کمکهای شان به مجاهدین افغانستان را شش ماه قبل از مداخله شوروی آغاز کردند. در این زمان، شما مشاور امنیت ملی رییسجمهور کارتر بودید. بنابر این، شما نقشی در این عرصه ایفا نمودید. آیا این درست است؟
برژینسکی: بلی. براساس نسخه رسمی تاریخ، کمکهای سیآیای به مجاهدین در ۱۹۸۰ شروع شد، یعنی پس از اشغال افغانستان توسط قشون شوروی در ۲۴ دسامبر ۱۹۷۹. ولی حقیقت که تا به حال مخفی نگهداشته شده، کاملا چیز دیگری است: در واقع، در ۳ جولای ۱۹۷۹ رییسجمهور کارتر اولین رهنمود کمک پنهان به مخالفان رژیم کابل طرفدار شوروی را امضا کرد. درست در همان روز یادداشتی به رییسجمهور نوشتم و شرح دادم که به نظر من کمک مذکور، شوروی را به مداخله نظامی وا خواهد داشت.
سوال: باوجود خطر، شما مبلغ این اقدام سری بودید. گویا این که خود شما میل ورود شوروی به جنگ را داشتید و چنین به نظر میرسد که باعث برافروختن آن شدید؟
برژینسکی: به کلی این طور نیست. ما بر روسها جهت مداخله فشار نیاوردیم، ولی بهطور آگاهانه احتمال این کار را افزایش دادیم.
سوال: زمانی که شورویها مداخله شان را با این دفاعیه توجیه میکردند که قصد شان جنگیدن علیه دخالت مخفی امریکاییها در افغانستان است، کسی حرفهای آنان را باور نمیکرد. هرچند، مبنایی برای این واقعیت وجود داشته است. امروز، هیچ از این کار پشیمان نیستید؟
برژینسکی: پشیمان از چه؟ این که عملیات مخفی یک نظر عالی بود. تاثیرش این بود که روسها را به تلک افغان کشاند و شما از من میخواهید که پشیمان باشم؟ روزی که شورویها رسما از مزر عبور کردند، به رییسجمهور کارتر نوشتم: اکنون فرصت آن را داریم که به اتحاد جماهیر شوروی جواب جنگ ویتنام شان را بدهیم. در حقیقت، برای ۱۰ سال مسکو جنگی را پیش برد که حمایت دولت را نداشت، نبردی که باعث تضعیف روحیه آنان شده و در فرجام منجر به شکست امپراتوری شوروی گردید.
سوال: و هیچ پشیمان از حمایت بنیادگرای اسلامی نیستید، شما اسحله و اطلاعات را در خدمت تروریستان آتی گذاشتید؟
برژینسکی: برای تاریخ جهان چه چیز اهمیت دارد؟ طالبان یا سقوط امپراتوری شوروی؟ عدهای از مسلمانان تحریکشده یا آزادی اروپای مرکزی و پایان جنگ سرد؟
سوال: یک عده مسلمانان تحریکشده؟ ولی گفته میشود و تکرار هم میگردد: امروز بنیادگرایی اسلامی تهدیدی برای جهان تلقی میگردد؟
برژینسکی: یک حرف پوچ! گفته میشود که غرب یک سیاست جهانی در برابر اسلام داشت. این احمقانه است. هیچ اسلام سرتاسری وجود ندارد. بهسوی اسلام از دید منطق بنگرید، بدون عوامفریبی و احساسات. اسلام یک دین پیشتاز جهان است با یکونیم میلیارد پیرو. لیکن چه چیز مشترک درمیان بنیادگرایی عربستان سعودی، مراکش میانهرو، پاکستان نظامیگرا، مصر متمایل به غرب یا سیکولاریزم آسیای میانه وجود دارد. نه هیچچیز بیشتر از نکتهای که کشورهای عیسوی را متحد میسازد.
یادداشت: مجله مذکور در دو نسخه متفاوت چاپ شده است. نسخه ارسالشده به امریکا کوتاهتر از نسخهی فرانسوی آن است و این مصاحبه برژینسکی از آن حذف شده است.e
۱۴۰۵ تیر ۲۵, پنجشنبه
از قلم نویسنده توانا قدوس زریر
نخستین اثر مستقل جنایی در ادبیات داستانی ما
در تاریخ ادبیات معاصر ما سوژه های جنایی همیشه زیر سایه سنگین جنگ حضور داشته اند، اما شاید جای یک اثر مستقل که صرفاً با عینک "ژانر جنایی" به انسان و گناهایش نگریسته باشد خالی بود.
بسیار خرسندم به آگاهی دوستان کتاب خوان برسانم که مجموعه داستان های جنایی "تلک سایه" به همت نشرات پرند در کابل از چاپ برآمد.
تلک سایه تجربه متفاوت در فضای داستانی ماست، چونکه به عنوان یک اثر مستقل در ژانر جنایی، لایه های پنهان جرم و کفاره آن را در بستر متفاوت روایت می کند.
حوادث این کتاب در پس چهره ی آرام خیابان های آلمان رخ می دهند، جایی که دو کارآگاه ـ رعنای تیزبین با ریشه در کوچه های قدیم کابل و جسیکای کنجکاو برخاسته از دل نظم و سنت های آلمانی که هردو از پیش در رمان اجتماعی "نشید آرزوها" به کمال رسیده بودند کنار هم قرار می گیرند تا گره پرونده های پیچیده بگشایند. وقتی این دو نگاه باهم تلاقی می کنند حقیقت پنهان در سایه ها نمایان می شود.
در این مجموعه جنایت تنها یک اتفاق نیست بلکه بهانه ای است برای واکاوی تضادهای فرهنگی، عدالت و روانشناسی انسان های که در سایه پنهان شده اند. جانی و دادخواه مرزی به نام ملیت نمی شناسند، گاهی دستانی که به خون آلوده می شوند از آستین شهروندی برمی آیند که ریشه در خاک نیاکانش دارد و گاه از میان انگشتان لرزان مهاجری که در جستجوی سراب به بیراهه رفته است.
هوای دلگیر، خاکستری و بارانی آلمان که در لابلای صفحات کتاب تصویر واقعی می یابد نیز وقوع جرم و جنایت تخیلی را همراهی کرده است.
امیدوارم این اثر بتواند دریچه تازه برای مشتاقان ادبیات پلیسی باز نماید.
از باحث گرامی و دیگر دست اندرکاران زحمتکش نشرات پرند که دست به دست هم دادند و کتاب را به وجود آوردند، همچنان از دوست گرانمایه قاسم آسمایی که زحمات ویراستاری را متقبل شدند صمیمانه سپاسگزارم.
منتظر نظریات ارزشمند خوانندگان ارجمند هستم.
کتاب را می توان در کابل از نشانی زیر به دست آورد:
نشر پرند، چهارراهی دهبوری، به سمت دهمزنگ نزدیک هتل نصیب.
شماره تماس: 00937966234335
ایمیل: info@parandbook.com
خرید آنلاین: پایین در بخش تبصره ها
برای خوانندگان در اروپا عجالتاً می توانم پی دی اف آن را بفرستم. لطفاً در بخش تبصره های این صفحه یا مسنجر پیام بگذارید.
از شما وقت و حوصله، از من کتاب. ممنون.
Weniger anzeigen
۱۴۰۵ تیر ۱۹, جمعه
آمریکا با اروپا چه خواهد کرد؟ در ۲۵۰ سالگی آمریکا، فیشر از تغییر بزرگ در روابط واشنگتن و اروپا میگوید – برگردان: شبنم آذری
اخبار روز
وزیر خارجه پیشین آلمان در گفتوگو بابرلینر مورگنپست درباره احتمال گسست در ناتو، نگرانی همسایگان از آلمان و دلایلی که هنوز میتوان به خاطر آنها ایالات متحده را ستود، سخن میگوید.
او در طول زندگی حرفهای خود راننده تاکسی، وزیر محیط زیست ایالت هسن، رئیس فراکسیون حزب سبزها در بوندستاگ، وزیر امور خارجه آلمان و استاد مدعو دانشگاه پرینستون آمریکا بوده است. یوشکا فیشر پس از کنارهگیری از سیاست نیز همچنان یکی از کارشناسان پرتقاضا در حوزه سیاست بینالملل به شمار میرود. او چندین کتاب نوشته و یک شرکت مشاوره در برلین اداره میکند. این سیاستمدار ۷۸ ساله بهتازگی کتاب تازه خود با عنوان «ما که هستیم؟» را منتشر کرده است. او در این گفتوگو پیشبینی میکند که ایالات متحده از ناتو خارج خواهد شد، درباره عضویت کامل اوکراین در اتحادیه اروپا هشدار میدهد و از آغاز یک رقابت هستهای در خاورمیانه ابراز نگرانی میکند. فیشر همچنین از دولت آلمان میخواهد نگرانیهای کشورهای همسایه را جدیتر بگیرد، زیرا به باور او آلمان در معرض از دست دادن اعتماد دیگران قرار دارد.
آقای فیشر، چهارم ژوئیه، ایالات متحده دویستوپنجاهمین سالگرد استقلال خود را جشن میگیرد. آیا این روزها شما هم دلیلی برای جشن گرفتن آمریکا میبینید؟
یوشکا فیشر: ما بینهایت به ایالات متحده مدیون هستیم. فرود سربازان آمریکایی در ساحل اوماها در ششم ژوئن ۱۹۴۴، آغاز شکست آلمان نازی بود و آزادی را برای اروپای غربی به ارمغان آورد. دموکراسی ما دستاوردی نبود که خودمان به آن رسیده باشیم، بلکه نتیجه همان شکست ضروری بود. در دوران جنگ سرد نیز این آمریکاییها بودند که آزادی و امنیت ما را تضمین کردند. بنابراین، دلایل خوبی برای جشن گرفتن وجود دارد. اما رئیسجمهور کنونی هرگونه حالوهوای جشن را از انسان میگیرد.
تازهترین ناامیدی در روابط فراآتلانتیکی، جنگ ایران بود. آیا ایالات متحده این جنگ را باخت؟
بله. اگر این رژیم بتواند برنامه هستهای خود را ادامه دهد، اگر بتواند برنامه موشکی خود را ادامه دهد و علاوه بر آن، کنترل تنگه هرمز را نیز در دست داشته باشد و از این طریق گلوی اقتصاد جهانی را بفشارد، اگر این شکست فاجعهبار نیست، پس چیست؟ این جنگ منطقه را دگرگون خواهد کرد، اما نه در جهتی بهتر.
به نظر شما نظم آینده منطقه چگونه خواهد بود؟
اگر رژیم برنامه هستهای خود را ادامه دهد، که باید چنین احتمالی را جدی گرفت، دیگران نیز همین مسیر را در پیش خواهند گرفت. در منطقه خلیج فارس که همین حالا هم بیثبات است، با کابوس یک رقابت هستهای روبهرو خواهیم شد.
عربستان سعودی پیشتر اعلام کرده است که اگر ایران به سلاح هستهای دست یابد، این کشور نیز همان مسیر را خواهد رفت.
مدتهاست این پرسش مطرح است که عربستان سعودی تا چه اندازه در تأمین مالی برنامه هستهای پاکستان مشارکت داشته است. اگر چنین باشد، ترکیه و مصر نیز از آن نتیجهگیری خواهند کرد و خودشان خواهان برنامه هستهای خواهند شد. این مسئله در نهایت به ما در اروپا نیز مربوط میشود.
اما آیا این نتیجه از پیش قابل پیشبینی نبود؟
طبیعتاً بود. آنچه قابل پیشبینی نبود، حضور یک رئیسجمهور غیرعقلانی آمریکایی به نام دونالد ترامپ بود.
فکر میکنید سیاست آمریکا بتواند پس از دوران ترامپ خود را بازسازی کند، یا اینکه آسیبی جبرانناپذیر به آن وارد شده است؟
پس از انتخابات میاندورهای کنگره در پاییز، پاسخ روشنتری به این پرسش خواهیم داشت. اما فارغ از اینکه نتیجه آن انتخابات چه باشد، روندهای بلندمدت تغییر کردهاند. ایالات متحده دیگر چراغ راه دموکراسی در جهان نیست. این کشور با یک رویارویی طولانی و دشوار در عرصه سیاست داخلی روبهرو خواهد بود. همچنین برای همپایی با چین با مشکلات جدی مواجه خواهد شد و دیگر نقش ضامن امنیت نظم جهانی را ایفا نخواهد کرد. ما با جهانی کاملاً متفاوت روبهرو خواهیم شد.
تنها چند روز دیگر اجلاس سران ناتو برگزار میشود و از همین حالا نگرانیهای زیادی درباره احتمال بروز اختلافات تازه، شاید حتی یک شکاف واقعی، وجود دارد. در چنین شرایطی ناتو تا چه اندازه میتواند بازدارندگی معتبری داشته باشد؟
رهبران کشورهای اروپایی و دبیرکل ناتو با چاپلوسی تمام در حال نزدیک شدن به دونالد ترامپ هستند تا او را در این ائتلاف نگه دارند. برداشت نادرستی از حرف من نکنید، من از این رفتار انتقاد نمیکنم. آنها ناچارند چنین کاری انجام دهند، زیرا جایگزین دیگری نمیبینم. اما باور ندارم که ناتو در درازمدت بتواند به این شکل دوام بیاورد. آمریکاییها عملاً در مسیر خروج قرار گرفتهاند.
اما هنوز چتر هستهای آمریکا وجود دارد…
من دیگر روی آن حساب نمیکنم. همانطور که گفتم، درست است که تا حد ممکن باید دل ترامپ را به دست آورد. اما اینکه این کار در لحظهای که اوضاع به نقطه بحرانی برسد کافی باشد، در آن تردید دارم.
پس از ناتو چه خواهد آمد؟
بخش اروپایی ناتو باید در کنار هم باقی بماند، و اگر ممکن باشد کانادا نیز به آن بپیوندد. ما سازوکارها و شیوههای آزمودهشدهای در اختیار داریم؛ باید آنها را حفظ کنیم و در قالب یک ساختار جدید ادامه دهیم.
چقدر با توانایی دفاع مستقل از خود فاصله داریم؟
زیاد. البته نباید توان متعارف بخش اروپایی ناتو را دستکم گرفت. این توان قابل توجه است و هر روز هم تقویت میشود. اروپاییسازی تنها مسیری است که پیش رو داریم.
در گذشته، گامهای بزرگ در مسیر همگرایی اروپا همیشه افرادی را هم داشت که با اراده آن را پیش میبردند.
در حال حاضر چنین افرادی را نداریم. امانوئل مکرون فقط یک سال دیگر در قدرت خواهد بود. فریدریش مرتس نیز وعدههای زیادی داده، اما تاکنون سرمایه سیاسی چندانی برای تحقق آنها هزینه نکرده است.
پس آیا توان دفاعی اروپا به دلیل کمبود رهبران سیاسی با شکست روبهرو خواهد شد؟
نه، شکست نخواهد خورد، اما بسیار پیچیده خواهد شد. ما به ایدههای تازه نیاز داریم و ایدههای تازه نیز به بازیگران تازه نیاز دارند.
آیا اروپا به تسلیحات هستهای مستقل هم نیاز دارد؟
اگر آمریکاییها بروند، چتر هستهای خود را نیز با خود خواهند برد. در آن صورت باید تلاش کنیم با اتکا به زرادخانههای هستهای بریتانیا و فرانسه و همچنین ظرفیتهای غیرهستهای بخش اروپایی ناتو، چتر بازدارندگی خودمان را ایجاد کنیم. اما این تنها در صورتی ممکن است که ساختارهای موجود حفظ و منتقل شوند. در آن صورت، همانگونه که امروز رئیسجمهور آمریکا آخرین اختیار تصمیمگیری را دارد، رئیسجمهور فرانسه یا نخستوزیر بریتانیا باید چنین اختیاری داشته باشند. مسائل مربوط به تأمین مالی نیز باید مورد مذاکره قرار گیرد. اما چیزی که من قاطعانه با آن مخالفم، ایجاد یک چتر هستهای ملی برای آلمان است.
چرا؟
به دلایل تاریخی، چنین اقدامی کاملاً نتیجه معکوس خواهد داشت. ما تقریباً همه همسایگان خود را با جنگ و اشغال نظامی درگیر کردهایم. تنها حضور ایالات متحده بود که این اطمینان را ایجاد میکرد که کسی نگران احیای دوباره یک ناسیونالیسم تهاجمی آلمانی نباشد. بدون حضور آمریکا، شرایط متفاوت خواهد بود. به همین دلیل، همین حالا نیز آلمان با خطر از دست دادن اعتماد دیگران روبهرو است.
آلمان اعلام کرده است که تا سال ۲۰۳۹ قدرتمندترین ارتش متعارف اروپا را خواهد ساخت…
من با اصل این سیاست مخالفتی ندارم، اما تردید دارم که آیا لازم است چنین موضوعی اینگونه با سروصدای فراوان اعلام شود. ما باید نگرانیهای همسایگان خود را جدی بگیریم. باید نسبت به تاریخ خود و تأثیری که این تاریخ بر دیگران میگذارد، حساس باشیم. لازم است با دقت و حساسیت سخن بگوییم و این کار کاملاً امکانپذیر است.
اما به نظر شما دولت آلمان چنین رویکردی را در عمل دنبال نمیکند؟
در حال حاضر نه.
در مقابل، در میان همسایگان آلمان نیز دلایل نگرانی وجود دارد. فرانسه در سال ۲۰۲۷ رئیسجمهور جدیدی انتخاب خواهد کرد. این احتمال کاملاً وجود دارد که حزب راست افراطی «اجتماع ملی» به رهبری مارین لوپن پیروز شود. چنین رخدادی تا چه اندازه خطرناک خواهد بود؟
حتی در آن صورت نیز تغییری در جهتگیری راهبردی فرانسه ایجاد نخواهد شد. در برنامه حزب «اجتماع ملی» دیگر سخنی از خروج از اتحادیه اروپا یا ترک اتحادیه پولی اروپا نیست. ژردن باردلا که محتملترین نامزد این حزب است نیز از هماکنون پیامهایی در همین راستا ارسال میکند. البته اوضاع آسان نخواهد بود. نگرانی من این است که فرانسه در آن صورت با شدت بیشتری برای تضعیف معیارهای پیمان ماستریخت و قواعد بدهی در پیمان ثبات یورو تلاش کند. این موضوع نیز به نوبه خود با مقاومت محافظهکاران آلمان روبهرو خواهد شد. این مسئلهای بسیار حساس است.
سال آینده در کشورهای دیگر نیز احزاب راست پوپولیست و ملیگرا ممکن است در انتخابات موفق شوند. آیا اروپا در آستانه موج تازهای از ناسیونالیسم قرار دارد؟
بعید میدانم. در مجارستان، دوران آقای اوربان به پایان رسیده است. از نظر سیاست داخلی نیز چنین برداشتی ندارم. کافی است به پیروزی انتخاباتی جم اوزدمیر در بادن-وورتمبرگ نگاه کنید. با وجود همه نگرانیهایی که نتیجه حزب آلترناتیو برای آلمان در آنجا ایجاد کرد، همچنان اکثریت بزرگی از نیروهای دموکرات میانه، یعنی سبزها و دموکراتمسیحیها، دولت را تشکیل دادهاند. ما نباید دچار هیستری شویم، بلکه باید سرانجام وارد میدان مبارزه شویم. البته این کار در زاکسن-آنهالت و به طور کلی در شرق آلمان آسان نخواهد بود، اما نباید دلسرد شویم.
آیا اوکراین باید به اتحادیه اروپا بپیوندد؟
بله، بدون تردید. اوکراین به یکی از عوامل اصلی امنیت اروپا تبدیل خواهد شد. اما این امر نمیتواند از طریق عضویت کامل در اتحادیه اروپا محقق شود، زیرا چنین عضویتی مستلزم اصلاحات بنیادین در ساختار اتحادیه است. فقط به بخش کشاورزی نگاه کنید؛ عضویت اوکراین در بازار مشترک کشاورزی چگونه قرار است عملی شود و چه کسی هزینه آن را خواهد پرداخت؟ همین چندی پیش، زمانی که اوکراین به دلیل محاصره دریای سیاه از سوی روسیه ناچار شد محصولات کشاورزی خود را از مسیر زمینی و از طریق لهستان صادر کند، اعتراض گسترده کشاورزان لهستانی را دیدیم.
نگرانی شما چیست؟
ما نباید ساختار اتحادیه اروپا را که همین حالا نیز با ضعفهایی روبهرو است، با ادامه همان سیاستهای گذشته بیش از این تضعیف کنیم. چنین روندی از نظر مالی قابل تأمین نیست. افزون بر این، کشورهای بالکان غربی نیز نامزد عضویت هستند و ایسلند هم دوباره درِ اتحادیه را میکوبد. اتحادیه اروپا بیش از پیش به یک بازیگر ژئوپلیتیکی تبدیل میشود، اما این تحول را نمیتوان صرفاً از طریق پذیرش اعضای جدید مدیریت کرد. من خودم در گذشته نظر دیگری داشتم.
امیدوارید اتحادیه اروپا توان انجام اصلاحات درونی را داشته باشد؟ چه کسی میتواند آغازگر چنین روندی باشد؟
هیچ کشوری به تنهایی از عهده این کار برنمیآید. حتی اگر بهترین طرح ممکن هم وجود داشته باشد، اجرای آن فقط در چارچوب همکاری آلمان و فرانسه امکانپذیر خواهد بود. اما شرایط کنونی برای چنین همکاریای مساعد نیست. امروز در سیاست اروپا دیگر شخصیتی مانند هلموت کوهل، فرانسوا میتران یا ژاک دلور وجود ندارد. ما باید به نسل جوان امید ببندیم، هم در اردوگاه محافظهکاران و هم در میان نیروهای مترقی.
این نسل چه باید بکند؟ مهمترین گامهای پیش روی اتحادیه اروپا چیست؟
منافع ژئوپلیتیکی ما بسیار فراتر از آن چیزی است که تاکنون تصور میکردیم. نباید ترکیه را از دست بدهیم، اما در عین حال نمیتوانیم عضویت کامل در اتحادیه را به آن پیشنهاد کنیم. نباید بالکان غربی را نیز از دست بدهیم، هرچند این موضوع بسیار پیچیده خواهد بود. ما باید به هر قیمتی بر ضعف رشد اقتصادی و عقبماندگی فناوری خود در مقایسه با چین و ایالات متحده غلبه کنیم. ایجاد یک بازار سرمایه مشترک اروپایی بخش مهمی از این راهحل است. افزایش توان نظامی نیز فشار بسیار سنگینی بر بودجه اتحادیه اروپا و بودجه کشورهای عضو وارد خواهد کرد. اما راه دیگری وجود ندارد. آمریکا در حال عقبنشینی است و ما تنها ماندهایم. اگر خودمان نتوانیم از منافع خود دفاع کنیم، هیچکس این کار را برای ما انجام نخواهد داد. قیمومت امنیتی آمریکا دیگر بازنخواهد گشت، حتی اگر روابط با ایالات متحده در آینده دوباره بهبود یابد.
یوزف مارتین فیشر در سال ۱۹۴۸ در گرابرون به دنیا آمد. او در جوانی از فعالان جنبش دانشجویی در فرانکفورت بود، اما پس از «پاییز آلمان» از گروههای رادیکال فاصله گرفت. فیشر به عنوان یکی از چهرههای برجسته حزب سبزها، ابتدا در نخستین دولت ائتلافی سوسیالدموکراتها و سبزها در ایالت هسن به مقام وزارت رسید و سپس در دولت ائتلافی گرهارد شرودر، وزیر امور خارجه و معاون صدراعظم آلمان شد. او پس از کنارهگیری از سیاست، به عنوان سخنران، مشاور و نویسنده فعالیت میکند.
«پاییز آلمان» چه بود؟
این اصطلاح به اوج فعالیتهای گروه تروریستی چپگرای فراکسیون ارتش سرخ (RAF) به رهبری بادر-ماینهوف و واکنش شدید دولت آلمان غربی در همان دوره گفته میشود.