۱۴۰۵ شهریور ۳, سه‌شنبه

 

جنگ داخلی در سودان؛ شهری ویران با صدها جسد در خیابان‌ها

شهر بارا در ایالت کردفان شمالی سودان، که زمانی به باغ‌های لیمو و بازار پررونق خود شهرت داشت، پس از ماه‌ها محاصره، جنگ و کشتار تقریباً خالی از سکنه شده است. منابعی که پس از بازپس‌گیری شهر توسط ارتش سودان وارد بارا شده‌اند به «میدل ایست آی» گفته‌اند در خیابان‌ها و خانه‌ها اجساد فراوانی دیده می‌شود و از میان ساکنان تنها دو سالمند زنده در شهر پیدا شده‌اند.

بارا پیش از آغاز جنگ داخلی سودان در آوریل ۲۰۲۳ حدود ۱۰۰ هزار نفر جمعیت داشت. نیروهای پشتیبانی سریع، موسوم به RSF، پس از چندین حمله در اکتبر ۲۰۲۵ کنترل شهر را به دست گرفتند و از آن به‌عنوان پایگاهی برای حملات پهپادی علیه الابیض، مرکز کردفان شمالی در ۶۰ کیلومتری بارا، استفاده کردند. ارتش سودان و نیروهای متحد آن در ماه ژوئیه امسال بارا را دوباره تصرف کردند.

عثمان عبداللطیف، عضو کمیته مقاومت مردمی بارا که در کنار ارتش سودان فعالیت می‌کند، می‌گوید در جریان جنگ و حضور نیروهای پشتیبانی سریع «صدها نفر» در بارا و روستاهای اطراف کشته شده‌اند. او گفت پس از ورود به شهر «همه‌چیز ویران شده بود؛ اجساد در خیابان‌ها و خانه‌ها افتاده بود و تمام جمعیت شهر آواره شده بودند».

به گفته عبداللطیف، تنها دو نفر ــ یک زن و یک مرد سالخورده ــ هنوز در بارا زندگی می‌کردند. او گفت این دو نفر علی‌رغم محرومیت طولانی از غذا توانسته‌اند زنده بمانند. منابع محلی همچنین از وجود شمار زیادی مهمات و مواد منفجره عمل‌نکرده در شهر خبر داده‌اند که بازگشت غیرنظامیان را با خطر جدی مواجه می‌کند.

یکی از نگرانی‌های فوری، خطر آلودگی منابع آب شهر است. یک مهندس حاضر در بارا به میدل ایست آی گفته است آب شهر عمدتاً از چاه‌هایی با عمق تنها ۲۰ تا ۳۰ متر تأمین می‌شود و احتمال دارد تجزیه اجساد رهاشده، آب‌های زیرزمینی را آلوده کند. او هشدار داد چنین وضعیتی می‌تواند جان انسان‌ها و دام‌های منطقه را تهدید کند.

وضعیت در مناطق پیرامون بارا نیز مشابه توصیف شده است. داوطلبان و سازمان‌های محلی می‌گویند در مناطقی مانند ام‌سیاله و گبرت‌الشیخ صدها جسد همچنان روی زمین مانده است. یک داوطلب محلی شمار اجساد رهاشده فقط در ام‌سیاله را دست‌کم ۲۰۰ نفر اعلام کرده است. عملیات جمع‌آوری و دفن اجساد هنوز به امکانات فنی، پزشکی قانونی و پشتیبانی سازمان‌های امدادی نیاز دارد.

کنترل بارا از نظر نظامی و اقتصادی نیز اهمیت زیادی دارد. این شهر در مسیر موسوم به «جاده صادرات» قرار گرفته که طلا، صمغ عربی، محصولات کشاورزی و دیگر کالاهای کردفان را به خارطوم و مناطق دیگر منتقل می‌کند. بازپس‌گیری بارا به ارتش سودان امکان داده این مسیر را دوباره باز کند و حلقه محاصره الابیض را تا حد زیادی بشکند.

بازرگانان الابیض می‌گویند پس از باز شدن جاده، بازارها دوباره فعال شده و ورود کالا و مواد ضروری افزایش یافته است. منابع نظامی نیز می‌گویند حملات پهپادی نیروهای پشتیبانی سریع به الابیض و حتی ام‌درمان از زمان از دست دادن بارا و مناطق اطراف کاهش محسوسی داشته است.

با این حال جنگ در کردفان پایان نیافته است. نیروهای پشتیبانی سریع در هفته‌های اخیر حملات پهپادی خود به گبرت‌الشیخ، ام‌درمان، الدامر و عطبره را افزایش داده‌اند و همچنان در مناطقی از شمال و غرب کردفان حضور دارند. ارتش سودان اعلام کرده ضدحملات RSF را دفع کرده و اکنون در حال پیشروی به سوی دارفور است.

جنگ سودان از آوریل ۲۰۲۳ میان ارتش به فرماندهی عبدالفتاح البرهان و نیروهای پشتیبانی سریع به رهبری محمد حمدان دقلو، معروف به حمیدتی، آغاز شد و به یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های انسانی جهان انجامیده است. اکنون وضعیت بارا تصویری تازه از ابعاد ویرانی این جنگ ارائه می‌کند: شهری که زمانی خیابان‌هایش با بوی شکوفه‌های لیمو شناخته می‌شد، با خانه‌های خالی، اجساد دفن‌نشده و خطر آلودگی آب روبه‌رو است.

۱۴۰۵ شهریور ۱, یکشنبه

ابن سینا


.

ابن‌سینا؛ دانشمندی که مرزهای علم را درنوردید

ابن‌سینا تنها پزشک نبود؛ او دانشمندی چندوجهی بود که در پزشکی، فلسفه، منطق، ریاضیات، نجوم، علوم طبیعی، روان‌شناسی و برخی دیگر از شاخه‌های دانش زمان خود آثار مهمی پدید آورد؛ آثاری که بعضی از آنها به‌عنوان کتاب‌های مرجع در علوم شناخته می‌شوند و تا امروز در دانشگاه‌ها و محافل علمی مورد توجه هستند.

منابع یونسکو شمار آثار منسوب به او را حدود ۴۵۰ اثر دانسته‌اند که نزدیک به ۲۴۰ اثر از آنها باقی مانده است. این آثار نشان می‌دهد که فعالیت علمی ابن‌سینا به یک حوزه محدود نبود و او در اغلب رشته‌های عصر خود، سرآمد بود و حرفی برای گفتن داشت.

مهم‌ترین اثر پزشکی ابن‌سینا، «القانون فی‌الطب» یا «قانون در طب» است؛ دانشنامه‌ای پنج‌بخشی که در آن مباحثی همچون اصول پزشکی، تشخیص بیماری‌ها، داروهای ساده و مرکب، بیماری‌های اندام‌های مختلف، تب‌ها، زخم‌ها، مسمومیت و روش‌های درمان بررسی شده است. یونسکو گزارش می‌دهد که این کتاب از قرن دوازدهم به لاتین ترجمه شد و در دانشگاه‌های اروپا جایگاه مهمی پیدا کرد؛ به‌گونه‌ای که تا قرن‌ها در آموزش پزشکی شرق و غرب مورد استفاده قرار گرفت.

اهمیت علمی «قانون» تنها به طبابت محدود نمی‌شود. ابن‌سینا در این اثر مجموعه گسترده‌ای از داروهای گیاهی، معدنی و حیوانی را بررسی کرده و درباره روش تهیه و کاربرد داروهای مرکب نیز مطالبی آورده است. یکی از بخش‌های مهم کتاب به داروهای ساده اختصاص دارد و صدها ماده دارویی را توصیف می‌کند. همین نظام‌مند کردن دانش پزشکی و دارویی سبب شد «قانون» به یکی از مراجع مهم پزشکی قرون میانه تبدیل شود؛ اثری ماندگار که از چند جهت به جامعه پزشکی کمک کرد.

در کنار «قانون»، «کتاب الشفا» یا «شفا» مهم‌ترین اثر فلسفی و علمی ابن‌سینا محسوب می‌شود. برخلاف نام آن که ممکن است تصور شود کتابی پزشکی است، «شفا» عمدتاً یک دانشنامه فلسفی و علمی است که موضوعاتی مانند منطق، طبیعیات، ریاضیات و الهیات را دربرمی‌گیرد.

ابن‌سینا در فلسفه نیز نظامی منسجم ایجاد کرد که قرن‌ها بر متفکران مسلمان و سپس بر فلسفه اروپایی و غرب اثر گذاشت. تأثیر او در جهان لاتین به اندازه‌ای بود که نامش به بخشی جدایی‌ناپذیر از تاریخ پزشکی و فلسفه قرون وسطی تبدیل شد.

پیوند تاریخی ابن‌سینا و خراسان بزرگ

ابوعلی سینا و دانشمندانی مانند او متعلق به یک جغرافیا نیستند، بلکه چنین ابرانسان‌هایی متعلق به تمام جامعه بشری هستند. با این حال، باید گفت که در روزگار ابن‌سینا، خراسان بزرگ یکی از مهم‌ترین کانون‌های علم و دانش جهان بود و برخلاف امروز که بخش مهمی از جریان تولید علم از غرب به شرق منتقل می‌شود، در آن روزگار بسیاری از جریان‌های علمی و فکری از شرق و جهان اسلام به سوی دیگر مناطق حرکت می‌کرد.

بلخ باستان، زادگاه پدر ابن‌سینا، در دوره سامانیان و پیش از آن یکی از مراکز مهم تمدن و دانش در خراسان بود. خود ابن‌سینا نیز در فضایی علمی رشد کرد که بلخ، بخارا، خوارزم، گرگان، ری، اصفهان و همدان را به شبکه‌ای گسترده از مراکز علمی و فرهنگی پیوند می‌داد. به همین دلیل، بهتر است ابن‌سینا را در چارچوب تمدن علمی خراسان و ماوراءالنهر نیز تعریف و معرفی کرد.

از این منظر، پیوند ابن‌سینا با افغانستان عمدتاً از مسیر بلخ و میراث تاریخی خراسان قابل توضیح است. در افغانستان امروز نیز نام و میراث او در فضای علمی و دانشگاهی حضور دارد؛ از جمله دانشگاه ابن‌سینا و مراکز علمی دیگری که نام او را بر خود گذاشته‌اند. این موضوع نشان می‌دهد که ابن‌سینا همچنان یکی از نمادهای دانش، خرد و میراث علمی در افغانستان معاصر محسوب می‌شود.

ایران نیز یکی از مهم‌ترین جغرافیاهای زندگی علمی و سیاسی ابن‌سینا است. او پس از ترک ماوراءالنهر در شهرهایی همچون گرگان، ری، همدان و اصفهان زندگی و فعالیت کرد و بخش مهمی از آثار خود را در همین حوزه تمدنی پدید آورد.

ابن‌سینا سرانجام در سال ۱۰۳۷ میلادی در همدان درگذشت و در همین شهر به خاک سپرده شد. آرامگاه او امروز در میدان بوعلی سینای همدان قرار دارد و به یکی از شناخته‌شده‌ترین بناهای فرهنگی و تاریخی این شهر تبدیل شده است. آرامگاه ابن‌سینا تنها یادمانی برای یک پزشک و فیلسوف بزرگ نیست؛ بلکه نمادی از جایگاه همدان در بخشی از تاریخ علمی و فرهنگی ایران و جهان اسلام و یادآور میراث دانشمندی است که آثارش از مرزهای زمان و جغرافیا فراتر رفت.

از این رو، ابن‌سینا هم در سنت علمی خراسان و ماوراءالنهر و هم در تاریخ علمی ایران تاریخی جایگاهی برجسته دارد. محدود کردن او به یک کشور امروزی، تصویر تاریخی این دانشمند را ناقص می‌کند؛ زیرا جهان سیاسی و فرهنگی زمان ابن‌سینا با مرزهای ملی افغانستان، ایران و ازبکستان امروز یکسان نبود.

یگانگی فرهنگی افغانستان، ایران و آسیای میانه

نگاه به زندگی و میراث ابن‌سینا، فرصتی برای یادآوری پیوندهای عمیق فرهنگی و تمدنی میان افغانستان، ایران و آسیای میانه نیز هست. این سرزمین‌ها در طول قرن‌ها، در چارچوب حوزه تمدنی خراسان بزرگ، در شکل‌گیری و گسترش زبان فارسی، ادبیات، فلسفه، پزشکی، هنر و علوم نقش مشترک داشته‌اند. شهرهایی چون بلخ، بخارا، سمرقند، مرو، هرات، نیشابور، ری و دیگر مراکز تاریخی این حوزه، اگرچه امروز در قلمرو کشورهای مختلف قرار دارند، در گذشته شبکه‌ای پیوسته از تعاملات علمی، فرهنگی و اقتصادی را تشکیل می‌دادند. بنابراین، میراث ابن‌سینا را می‌توان یکی از نمونه‌های روشن این یگانگی تاریخی دانست؛ میراثی که به یک مرز سیاسی معاصر محدود نمی‌شود و میان مردم افغانستان، ایران و آسیای میانه پیوندی تاریخی و فرهنگی ایجاد می‌کند.

این نگاه به معنای نادیده گرفتن هویت‌ها و تفاوت‌های ملی امروز نیست؛ بلکه تأکیدی بر این واقعیت تاریخی است که مرزهای سیاسی کنونی، بسیار متأخرتر از بسیاری از پیوندهای فرهنگی و تمدنی این منطقه شکل گرفته‌اند. همان‌گونه که ابن‌سینا را نمی‌توان صرفاً با جغرافیای سیاسی امروز تعریف کرد، بسیاری از مفاخر علمی و ادبی این حوزه نیز بخشی از میراث مشترک مردمان افغانستان، ایران و آسیای میانه‌اند. پاسداشت این میراث مشترک می‌تواند به جای رقابت بر سر مالکیت مفاخر، زمینه‌ای برای شناخت بهتر تاریخ مشترک و تقویت پیوندهای فرهنگی میان ملت‌های منطقه باشد.

از خراسان تا اروپا؛ میراث جهانی شیخ‌الرئیس

میراث ابن‌سینا محدود به جغرافیای شرق نیست، بلکه ترجمه لاتین «قانون» در قرن دوازدهم میلادی، دانش پزشکی ابن‌سینا را وارد دانشگاه‌های اروپایی کرد و این اثر برای قرن‌ها یکی از منابع مهم آموزش پزشکی غرب بود.

یونسکو تأکید کرده است که آثار او از طریق شبکه‌های علمی و فرهنگی جهان اسلام و راه‌های ارتباطی همچون جاده ابریشم، در انتقال و ترکیب دانش پزشکی تمدن‌های مختلف نقش داشتند.

امروز نیز ابن‌سینا صرفاً یک شخصیت متعلق به تاریخ پزشکی یا فلسفه اسلامی نیست؛ او بخشی از میراث مشترک علمی بشریت است. یونسکو او را از مشهورترین دانشمندان جهان اسلام و یکی از چهره‌های اثرگذار تاریخ علم معرفی کرده است. آثار و نسخه‌های خطی مربوط به او نیز در مجموعه‌های معتبر جهانی نگهداری می‌شوند؛ برای نمونه، مجموعه‌ای از آثار ابن‌سینا در کتابخانه سلیمانیه استانبول در برنامه «حافظه جهانی» یونسکو ثبت شده است.

شاید مهم‌ترین میراث ابن‌سینا نه تنها کتاب‌های او، بلکه تصویری باشد که از دانشمند ارائه کرد؛ انسانی که پزشکی، فلسفه، منطق و علوم طبیعی را در یک منظومه فکری به هم پیوند زد و نشان داد که مرز میان رشته‌های علمی، مانعی برای جست‌وجوی حقیقت نیست. او نمونه بارز انسانی است که تمام عمر خود را وقف علم‌آموزی و اندیشیدن کرد و از این مسیر خدمت بزرگی به تمام جهانیان عرضه داشت؛ خدمتی که نام او را برای همیشه در تاریخ علم و اندیشه درخشان و فروزان نگه داشته است.

 

۱۴۰۵ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

پاکستان بعد از عمران خان

 پاکستان پس از عمران‌خان؛ آینده اپوزیسیون، اعتراضات و مشروعیت سیاسی

آنچه از سال ۲۰۲۲ تاکنون در پاکستان جریان دارد، تنها یک منازعه بر سر قدرت نیست، بلکه ورود این کشور به مرحله‌ای از گذار سیاسی و «بحران انتقال مشروعیت» است. وضعیتی که در آن بنیان‌های سنتی قرارداد سیاسی فرسایش یافته و پاکستان را درگیر یک تعادل شکننده میان پارادوکس اقتدار ارتش، احزاب سنتی و مطالبات نسل جدید کرده است.

 

نویسنده: دکتر ویدا یاقوتی کارشناس مسائل پاکستان

مقدمه

تحولات سیاسی پاکستان پس از برکناری و سپس حاشیه‌نشینی اجباری عمران خان، به سرنوشت یک رهبر سیاسی یا یک حزب محدود نمی‌شود، بلکه بازتابی از دگرگونی عمیق در الگوهای مشروعیت سیاسی، رابطۀ دولت و جامعه، و بازتعریف توازن قدرت میان نهادهای رسمی و نیروهای اجتماعی در این کشور است. در بخش عمده‌ای از تحلیل‌های منتشرشده دربارۀ تحولات پاکستان پس از برکناری عمران خان، تمرکز اصلی بر رقابت میان حزب تحریک انصاف پاکستان (PTI)، دولت‌های ائتلافی و نهادهای قدرت قرار گرفته است. هرچند این متغیرها برای فهم روندهای جاری اهمیت دارند، اما چنین رویکردی قادر به توضیح ماهیت واقعی بحران سیاسی پاکستان نیست.

آنچه از سال ۲۰۲۲ تاکنون در این کشور جریان دارد، تنها یک منازعه بر سر قدرت نیست، بلکه نشانه‌های ورود پاکستان به مرحله‌ای از گذار سیاسی است که در آن بنیان‌های سنتی مشروعیت با چالشهای بیسابقه مواجه شده‌اند و منابع جدید مشروعیت هنوز به مرحلۀ ثبات نهادی نرسیده‌اند. بحران کنونی حاکم با مفاهیمی چون رقابت حزبی، اعتراض‌های خیابانی یا تنش‌های میان دولت و اپوزیسیون به اندازۀ کافی توضیح داده نمیشود. از این رو، در مطلب حاضر تلاش شده است ابعاد و زوایای اجتماعی و سیاسی دقیق‌تری واکاوی شود.

ملاحظات سیاسی

·             فروپاشی «قرارداد سیاسی» سنتی پاکستان

از زمان استقلال پاکستان در سال ۱۹۴۷، نوعی سازوکار نانوشته میان ارتش، بوروکراسی، نخبگان اقتصادی و احزاب سیاسی شکل گرفت که ستون اصلی نظم سیاسی کشور را تشکیل می‌داد. بر اساس این الگو، ارتش ضامن امنیت و ثبات ملی، بوروکراسی حافظ انسجام دولت و احزاب مسئول مدیریت رقابت سیاسی بودند. اگرچه این سازوکار در دوره‌های مختلف تحت تأثیر دخالت ارتش، گروههای نفوذ، رادیکالیسم، تنشهای قومی و مشکلات اقتصادی با بحران‌هایی مواجه شد، اما توانست از فروپاشی ساختار دولت جلوگیری کند. آنچه در سال‌های اخیر رخ داده است، فراتر از یک اختلاف سیاسی معمول است. برای نخستین بار بخش‌هایی از جامعۀ پاکستان نه فقط عملکرد دولت‌ها، بلکه خود قواعد توزیع قدرت را به چالش کشیده‌اند. این تحول از آن جهت اهمیت دارد که اعتراض به سیاست‌های یک دولت پدیده‌ای عادی در نظام‌های سیاسی محسوب می‌شود، اما اعتراض به بنیان‌های نظم سیاسی نشان‌دهندۀ ورود بحران به سطحی عمیق‌تر است.

در چنین فضایی، مشروعیت تاریخی نهادهای سنتی به‌تدریج فرسایش یافته است. احزاب سیاسی سنتی مانند گذشته قادر به حفظ پایگاه‌های اجتماعی خود نیستند. بوروکراسی با بحران کارآمدی روبه‌رو است و حتی نهادهایی که دهه‌ها از بالاترین سطح اعتماد عمومی برخوردار بودند، اکنون با پرسش‌های جدیدی از سوی جامعه مواجه شده‌اند. این وضعیت پاکستان را وارد مرحله‌ای کرده که آیندۀ آن نه در رقابت میان احزاب، بلکه در بازسازی یا عدم بازسازی قرارداد سیاسی میان دولت و جامعه تعیین خواهد شد.

·         گذار PTI از حزب سیاسی به جنبش هویتی

آیندۀ حزب تحریک انصاف را نباید با معیارهای کلاسیک احزاب سیاسی ارزیابی کرد. چراکه این نوع خوانش درک دقیقی از تحولات سال‌های اخیر ارائه نمی‌دهد. PTI در فاصلۀ سال‌های ۲۰۲۴-۲۰۱۱ به‌تدریج از یک حزب انتخاباتی به یک جنبش اجتماعی - هویتی تبدیل شد. همین تحول مهم‌ترین دلیل بقای این حزب پس از فشارهای گستردۀ سیاسی و حقوقی محسوب می‌شود. برخلاف احزاب سنتی پاکستان که عمدتاً بر شبکه‌های قومی، قبیله‌ای یا خانوادگی استوار هستند، PTI موفق شد بخش‌هایی از طبقۀ متوسط شهری، دانشجویان، متخصصان جوان، کارآفرینان و پاکستانی‌های خارج از کشور را در قالب یک هویت سیاسی مشترک سازمان‌دهی کند. برای این گروه‌ها، حمایت از PTI صرفاً یک انتخاب حزبی نیست، بلکه بیان نوعی مخالفت با نظم سیاسی موجود است. همین ویژگی موجب شده است؛ حذف رهبران، محدودیت‌های رسانه‌ای یا فشارهای قضایی الزاماً به فروپاشی پایگاه اجتماعی حزب منجر نشود. در واقع، دولت با یک سازمان سیاسی متعارف مواجه نیست، بلکه با شبکه‌ای از هواداران روبه‌رو است که بخش مهمی از هویت سیاسی خود را در تقابل با ساختار موجود تعریف می‌کنند. با این حال، بزرگ‌ترین چالش PTI در سال‌های پیشِ رو، مسئلۀ جانشینی در رهبری حزب خواهد بود. بخش عمدۀ انسجام درونی این جریان بر شخصیت عمران‌خان استوار بوده است. اگر این حزب نتواند فرآیند انتقال رهبری را مدیریت کند، خطر تبدیل شدن آن به مجموعه‌ای از جناح‌های پراکنده افزایش خواهد یافت. بنابراین، آیندۀ PTI بیش از آنکه به سرنوشت عمران‌خان وابسته باشد، به توانایی آن در تبدیل سرمایۀ اعتراضی‌اش به نهاد سیاسی پایدار بستگی دارد.

·      ارتش و پارادوکس اقتدار

هیچ تحلیلی دربارۀ آیندۀ سیاسی پاکستان بدون بررسی جایگاه ارتش کامل نخواهد بود. با این حال، مهم‌ترین تحول سال‌های اخیر به کاهش قدرت ارتش محدود نمیشود، بلکه تغییر رابطه میان قدرت و مشروعیت بوده است. ارتش پاکستان طی دهه‌های گذشته موفق شد خود را به عنوان مهم‌ترین نهاد ثبات‌بخش کشور معرفی کند. ضعف احزاب، بحران‌های امنیتی و ناکارآمدی دولت‌های غیرنظامی این جایگاه را تقویت کرد. اما تحولات پس از ۲۰۲۲ شرایط متفاوتی ایجاد کرد. برای نخستین بار در تاریخ معاصر پاکستان، بخش قابل توجهی از طبقۀ متوسط شهری و نسل جوان، نقش بازیگران فرادولتی در فرآیند سیاسی را به موضوعی عمومی تبدیل کردند. نتیجۀ این وضعیت شکل‌گیری آن چیزی است که می‌توان «پارادوکس اقتدار» نامید. هراندازه ارتش برای مدیریت بحران‌های سیاسی بیشتر مداخله کند، هزینه‌های اجتماعی و سیاسی آن افزایش می‌یابد و هرچه از مداخله فاصله بگیرد، خطر بی‌ثباتی بیشتر می‌شود. به همین دلیل، محتمل‌ترین راهبرد ارتش در دهۀ آینده، حرکت به سمت مدیریت غیرمستقیم و نهادی سیاست خواهد بود؛ راهبردی که هدف آن حفظ نفوذ راهبردی همراه با کاهش هزینه‌های سیاسی است.

·         انقلاب جمعیتی و تغییر قواعد سیاست

یکی از متغیرهای تعیین‌کننده برای آیندۀ پاکستان که در بسیاری از تحلیل‌ها نادیده گرفته می‌شود، ساختار جمعیتی این کشور است. پاکستان با جمعیتی بیش از ۲۴۰ میلیون نفر، یکی از جوان‌ترین کشورهای جهان محسوب می‌شود و بیش از شصت درصد جمعیت آن زیر سی سال هستند. این واقعیت، تنها یک شاخص جمعیتی نیست؛ بلکه عامل اصلی تغییرات سیاسی آینده است.

نسل جدید پاکستان در فضایی رشد کرده که به‌شدت تحت تأثیر اینترنت، رسانه‌های اجتماعی و ارتباطات فراملی قرار دارد. این نسل، مشروعیت سیاسی را از نام خانوادگی یا جایگاه سنتی استخراج نمیکند، بلکه از کارآمدی، شفافیت و پاسخگویی دریافت می‌کند. بحران اشتغال، تورم مزمن و کاهش فرصت‌های اقتصادی موجب شده است که این نسل بیش از هر زمان دیگری نسبت به آیندۀ خود احساس ناامنی داشته باشد. ترکیب نارضایتی اقتصادی با آگاهی سیاسی، زمینه‌ای را ایجاد کرده که می‌تواند به موتور اصلی اعتراض‌های آینده تبدیل شود. از این منظر، مسئلۀ اصلی پاکستان در دهۀ آینده اساساً رقابت احزاب نیست بلکه مدیریت انتظارهای نسلی است که خواهان بازتعریف رابطۀ خود با دولت است.

نسل پسا عمران‌خان؛ از نخبگان ملی تا ظهور اپوزیسیون فراملی

به این ترتیب، دوران پساعمران‌خان الزاماً به معنای بازگشت کامل احزاب سنتی نخواهد بود. در حال حاضر سه مسیر برای بازتولید نخبگان سیاسی قابل مشاهده است

نخست، نسل جدید رهبران احزاب سنتی مانند مریم نواز و بلاول بوتو زرداری که تلاش دارند چهره‌ای مدرن‌تر از سیاست خانوادگی ارائه کنند. دوم، رهبران نوظهور PTI که مشروعیت خود را از گفتمان اصلاحات و بسیج اجتماعی کسب می‌کنند. سوم، مجموعه‌ای از فعالان مدنی، دانشگاهیان، متخصصان اقتصادی و شخصیت‌های رسانه‌ای که هنوز وارد سیاست رسمی نشده‌اند اما ظرفیت تبدیل شدن به رهبران آینده را دارند. تحول مهم آن است که رقابت میان این بازیگران بیش از گذشته بر مبنای توانایی حل بحران‌های اقتصادی، ایجاد فرصت‌های شغلی و اصلاح ساختار حکمرانی شکل خواهد گرفت. این تغییر تدریجی می‌تواند مهم‌ترین تحول سیاسی پاکستان از دهۀ ۱۹۹۰ تاکنون باشد.

علاوه بر این، یکی از مهم‌ترین تحولات کمتر مورد توجه در سیاست پاکستان، افزایش نقش دیاسپورای پاکستانی در فرآیندهای سیاسی داخلی است. بیش از 9 میلیون پاکستانی در خارج از کشور زندگی می‌کنند و سالانه ده‌ها میلیارد دلار ارز را به اقتصاد ملی انتقال می‌دهند. اما اهمیت آنان دیگر از جنبۀ اقتصادی صرف نیست.

در دورۀ پساعمران‌خان، بخش قابل توجهی از روایت‌های سیاسی، کارزارهای رسانه‌ای و تلاش‌های بین‌المللی برای تأثیرگذاری بر افکار عمومی از طریق شبکه‌های پاکستانی خارج از کشور هدایت شد. این پدیده نشان می‌دهد که رقابت سیاسی پاکستان به‌تدریج از مرزهای جغرافیایی عبور کرده و ماهیتی فراملی یافته است. دیاسپورا اکنون نه تنها منبع مالی، بلکه منبع مشروعیت، ارتباطات بین‌المللی و تولید نخبگان جدید سیاسی محسوب می‌شود. در آینده، بسیاری از رهبران و کنشگران سیاسی تأثیرگذار ممکن است از دل همین شبکه‌های فراملی ظهور کنند؛ روندی که ساختار سنتی سیاست پاکستان را دگرگون خواهد کرد.

سناریوهای بی‌ثباتی سیاسی تا ۲۰۳۰ در پاکستان

·                                  سناریوی نخست، ثبات مدیریت‌شده است؛ وضعیتی که در آن بازیگران اصلی به توافقی حداقلی دست یافته و رقابت سیاسی در چارچوب نهادهای رسمی ادامه می‌یابد.

·                                  سناریوی دوم، فرسایش مزمن است که محتمل‌ترین مسیر پیشِ رو محسوب می‌شود. در این حالت، اعتراض‌های دوره‌ای، دولت‌های شکننده و بحران مشروعیت ادامه می‌یابد، بدون آنکه کشور وارد فروپاشی شود.

·                                  سناریوی سوم، بازآرایی سیاسی گسترده است؛ وضعیتی که در آن نسل جدیدی از رهبران و جریان‌های سیاسی ساختار سنتی قدرت را دگرگون می‌کنند.

·                                  سناریوی چهارم، بحران چندلایه است که در آن فشارهای اقتصادی، تنش‌های سیاسی و چالش‌های امنیتی به‌طور هم‌زمان تشدید می‌شوند.

اما محتمل‌ترین سناریوی راهبردی را باید «دموکراسی نمایشی» دانست. در این وضعیت، انتخابات برگزار می‌شود، دولت‌ها تغییر می‌کنند و نهادهای رسمی پابرجا می‌مانند، اما سطح اعتماد عمومی همچنان پایین باقی می‌ماند. اعتراض‌ها به بخشی عادی از سیاست تبدیل می‌شود و دولت‌ها بخش مهمی از توان خود را صرف مدیریت نارضایتی اجتماعی می‌کنند. این سناریو الزاماً به فروپاشی دولت منجر نمی‌شود، اما ظرفیت حکمرانی را به‌تدریج تضعیف خواهد کرد.

جمع‌بندی

پاکستان پس از عمران‌خان در حال تجربۀ بحرانی فراتر از رقابت‌های متعارف سیاسی است. در واقع، کشور وارد مرحله‌ای شده که در آن منابع سنتی مشروعیت در حال فرسایش هستند و منابع جدید مشروعیت هنوز به نهادهای پایدار تبدیل نشده‌اند. بحران اصلی، نه کمبود قدرت؛ بلکه کمبود اعتماد است؛ نه فقدان نهاد، بلکه کاهش اعتبار نهادهاست. به این ترتیب، سرنوشت حزب تحریک انصاف، آیندۀ اپوزیسیون، نقش ارتش، ظهور نسل جدید رهبران و افزایش اهمیت دیاسپورای پاکستانی، همگی اجزای یک تحول بزرگ‌تر هستند؛ تحولی که ماهیت رابطه میان دولت و جامعه را بازتعریف خواهد کرد. تا سال ۲۰۳۰، مهم‌ترین چالش پاکستان، نه انتخاب میان دولت و اپوزیسیون، بلکه بازسازی یک قرارداد سیاسی جدید خواهد بود؛ قراردادی که بتواند میان اقتدار، مشروعیت و مطالبات جامعه، تعادل برقرار کند. موفقیت یا شکست این فرآیند، نه تنها آیندۀ پاکستان، بلکه مسیر ثبات در جنوب آسیا را نیز تحت تأثیر قرار خواهد داد.

پاکستان در حال تجربۀ وضعیتی است که می‌توان آن را «بحران انتقال مشروعیت» نامید. مرحله‌ای که در آن، نظم سیاسی موجود همچنان از قدرت برخوردار است اما توان گذشته برای تولید رضایت عمومی را از دست داده و نیروهای نوظهور اجتماعی نیز هنوز قادر به تبدیل سرمایۀ اجتماعی خود به ساختارهای پایدار حکمرانی نشده‌اند.

این وضعیت موجب شکل‌گیری نوعی تعادل شکننده شده است؛ تعادلی که در آن هیچ بازیگری به اندازۀ کافی ضعیف نیست که حذف شود و هیچ بازیگری نیز به اندازۀ کافی مشروعیت ندارد که بتواند نظم جدیدی ایجاد کند که ثبات و امنیت پایدار در آن نهادینه شده باشد. از این منظر، عمران‌خان نه علت بحران کنونی بلکه محصول انباشت مجموعه‌ای از بحران‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بود که طی دو دهۀ گذشته به‌تدریج شکل گرفتند. رشد نابرابری اقتصادی، ناکارآمدی ساختارهای حکمرانی، افزایش آگاهی سیاسی نسل جوان، گسترش رسانه‌های دیجیتال و کاهش اعتماد عمومی به نخبگان سنتی، بستری را فراهم کردند که ظهور یک جنبش ضدساختار را ممکن کرد. بنابراین حتی اگر عمران‌خان برای همیشه از صحنۀ سیاست کنار گذاشته شود، عوامل تولیدکنندۀ بحران همچنان پابرجا خواهند ماند.

 

 

 

  



 

۱۴۰۵ مرداد ۱۱, یکشنبه

 

سوسیالیسم چیست؟ چرا «سرمایه‌داری اصلاح‌شده» و «سرمایه‌داری رفاهی» یک سراب است؟ – پرابهات پاتنایک، ترجمه‌ی: نويد اخگر

آن نوع «زیربنا»یی که به آن نیاز داریم: کارگران کارخانه پوتیلوف در پتروگراد، سال ۱۹۲۰

ایدئولوژی بورژوایی امروز چنان فراگیر شده است که حتی بسیاری از کسانی که عمیقاً به آرمان سوسیالیسم پایبند هستند نیز درباره آن تصوراتی کاملاً نادرست دارند. بنابراین،، بازگشت دوباره به این پرسش اساسی بی‌جا نیست. برداشت رایج از سوسیالیسم این است که جامعه‌ای است مبتنی بر مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید، که معمولاً مالکیت دولتی به‌منزله نماينده‌ی آن در نظر گرفته می‌شود. اما این، هرچند شرطی لازم است، شرطی کافی نیست. برای نمونه، یوگسلاوی سابق، با وجود آن‌که عمدتاً با مالکیت دولتی بر ابزار تولید شناخته می‌شد، بسیاری از ویژگی‌های منتسب به سرمایه‌داری را داشت، از جمله بیکاری، تورم و نابرابری، هم در سطح فردی و هم منطقه‌ای، هرچند نه به شدتی که سرمایه‌داری نولیبرال امروز پدید آورده است. همچنین کشورهای سرمایه‌داری بسیاری، مانند فرانسه، وجود دارند که در آن‌ها بخش ملی‌شده قابل‌توجهی وجود دارد، بی‌آنکه فرانسه از این طریق به کشوری سوسیالیستی تبدیل شود. بنابراین، روشن است که سوسیالیسم چیزی فراتر از صرفِ مالکیت اجتماعی یا دولتی است.»

آنچه سرمایه‌داری در بنیاد خود میان عاملان اقتصادی ترویج می‌کند، رقابت است: رقابت میان سرمایه‌داران که آنان را وادار به انباشت سرمایه می‌کند تا بتوانند تازه‌ترین نوآوری‌های فرایندی و محصولی را به کار گیرند، زیرا در غیر این صورت از میدان خارج خواهند شد؛ و نیز رقابت میان کارگران، که البته کارگران با تشکیل آنچه مارکس «اتحادها» یا اتحادیه‌های کارگری می‌نامید، بر آن غلبه می‌کنند، اتحادیه‌هایی که سرمایه‌داران همواره می‌کوشند آن‌ها را درهم بشکنند یا تضعیف کنند. در مقابل، سوسیالیسم بر همکاری میان عاملان اقتصادی استوار است؛ و از آنجا که چنین همکاری‌ای بدون مالکیت مشترک بر ابزار تولید، و در نتیجه بدون از میان رفتن طبقه سرمایه‌داران، ناممکن است، سوسیالیسم مستلزم همکاری میان کارگران، یعنی پرهیز از رقابت، است. یوگسلاوی، که پیش‌تر از آن یاد شد، «سوسیالیسم بازار» را دنبال می‌کرد که اساساً به معنای رقابت بنگاه‌های دولتی با یکدیگر در بازار، کمابیش همانند رقابت بنگاه‌های خصوصی در سرمایه‌داری، بود؛ و همین امر سبب می‌شد که برخی ویژگی‌های سرمایه‌داری را از خود بروز دهد.

از آنجا که رقابت شیوه بنیادی عملکرد نظام سرمایه‌داری است، کسانی که در این رقابت شکست می‌خورند، ناگزیر باید با نوعی مجازات روبه‌رو شوند. این مجازات باید به شکل «رانده شدن» از نظام باشد، و این خود مستلزم آن است که «بیرون‌ی» برای نظام وجود داشته باشد تا این «شکست‌خوردگان» به آن رانده شوند. این «بیرون»، که مارکس و انگلس آن را «ارتش ذخیره کار» نامیدند، در سرمایه‌داری نقشی حتی مهم‌تر نیز ایفا می‌کند.

هر نظام تولیدی به سازوکاری برای تضمین انگیزه کار و انضباط کاری در میان کارگران نیاز دارد. در نظام برده‌داری، خودِ برده در مالکیت «ارباب» بود و ارباب می‌توانست با توسل به اجبار فیزیکی، انگیزه و انضباط کار را تحمیل کند. در فئودالیسم نیز، به همین ترتیب، اجبار فیزیکی، یعنی تازیانه ارباب فئودال، ابزار اعمال انگیزه و انضباط کار بود. اما در سرمایه‌داری، دست‌کم در شکل ایده‌آل آن، جایی برای اعمال اجبار فیزیکی بر کارگران وجود ندارد؛ پس چه چیزی آنان را به کار منظم و منضبط وامی‌دارد؟ پاسخ این است که اگر چنین نکنند، «اخراج» خواهند شد، یعنی از نظام بیرون انداخته می‌شوند؛ و برای آنکه چنین امکانی وجود داشته باشد، باید «بیرونی» برای نظام وجود داشته باشد.

این «بیرون» برای دو هدف حیاتی دیگر نیز اهمیت دارد: نخست، برای آنکه دستمزدهای واقعی در مقایسه با بهره‌وری نیروی کار مهار شوند، امری که تصاحب مداوم ارزش اضافی توسط سرمایه‌دار را ممکن می‌سازد؛ و دوم، برای آنکه مطالبات مربوط به دستمزد پولی مهار شوند، چیزی که زیربنای ثبات ارزش پول است. از این‌رو، شیوه تولید سرمایه‌داری باید به‌مثابه کلیتی تعریف شود که هم «درون» و هم «بیرون» را دربرمی‌گیرد. این «بیرون» جزئی منطقی از نظام است؛ همان‌قدر برای تعریف نظام به‌مثابه یک کل ضروری است که «درون» آن.

مارکسیسم تنها جریانی است که این واقعیت را درمی‌یابد؛ واقعیتی که هیچ شاخه دیگری از علم اقتصاد آن را به رسمیت نمی‌شناسد. برای نمونه، رایج‌ترین جریان اقتصاد، یعنی مکتب والراسی، تعادلی را در بازار تصور می‌کند که در آن عرضه و تقاضا در همه بازارها، از جمله بازار کار، با یکدیگر برابر هستند. به بیان دیگر، نظام در هر دوره با اشتغال کامل مشخص می‌شود؛ نه ارتش ذخیره کار وجود دارد، نه بیکاریِ غیرارادی، و در نتیجه نه «بیرونی» وجود دارد، بلکه فقط «درون» نظام وجود دارد. اینکه در چنین نظامی چه چیزی انگیزه کار و انضباط کاری را تضمین می‌کند، بی‌پاسخ می‌ماند، و این در عمل به آن معناست که اساساً تولیدی در کار نیست. حتی اقتصاد سیاسی کلاسیک نیز قادر به توضیح تولید نیست، زیرا نمی‌تواند انگیزه کار و انضباط کاری را توضیح دهد؛ با وجود آنکه مارکس، با سخاوتمندی بسیار، زمانی دیوید ریکاردو را، که از چهره‌های محوری اقتصاددانان کلاسیک بود، «نظریه‌پرداز تولید به‌معنای اخص» توصیف کرده بود.

همین نکته ما را به هسته اصلی تفاوت میان سرمایه‌داری و سوسیالیسم می‌رساند: سرمایه‌داری، هرچند برای واداشتن مردم به کار به اجبار فیزیکی متوسل نمی‌شود، بر اجبارِ «اخراج» تکیه دارد، یعنی بر بیرون راندن افراد به بیکاری، یا پرتاب کردن آنان از «درون» نظام به «بیرون» آن. اما سوسیالیسم «بیرونی» ندارد. مردم در سوسیالیسم نه از سر اجبار، بلکه برای سود جامعه‌ای که به آن تعلق دارند، جامعه‌ای که خود مالک وسایل تولید نیز هست، کار می‌کنند. مالکیت اجتماعی بر وسایل تولید برای شکل‌گیری چنین جامعه‌ای ضروری است؛ این مالکیت به‌خودی‌خود سوسیالیسم را تعریف نمی‌کند، اما شرطی ضروری برای وجود سوسیالیسم است.

از این تفاوت بنیادی میان سرمایه‌داری و سوسیالیسم، تفاوت مهم دیگری نیز ناشی می‌شود. سرمایه‌داری یک سیستم تنبیهی است و باید باشد، سیستمی مبتنی بر تنبیه عقب‌ماندگان، در حالی که سوسیالیسم، که جوهره آن همکاری است، نمی‌تواند یک سیستم تنبیهی باشد. این خصلت تنبیهی در شیوه کارکرد نظام سرمایه‌داری نهفته است و لزوماً ناشی از بدخواهی کسی نیست. سرمایه‌دارانی که دست به انباشت نمی‌زنند و بنابراین امکانات لازم برای به‌کارگیری فرایندها و محصولات جدید را در اختیار ندارند، با از دست دادن جایگاه خود در نظام مجازات می‌شوند؛ جای آنان را سرمایه‌دارانی می‌گیرند که بیشتر انباشت می‌کنند و فناوری‌های بیشتری به کار می‌گیرند و معمولاً نیز بنگاه‌های بزرگ‌تری هستند، پدیده‌ای که مارکس آن را «تمرکز سرمایه» نامیده بود. همچنین کارگرانی که به رضایت سرمایه‌داران کار نمی‌کنند، با از دست دادن جایگاه خود در نظام و رانده شدن به صفوف بیکاران مجازات می‌شوند. از این‌رو، «بیرون»، یا همان ارتش ذخیره کار، هم محل انباشت کسانی است که مجازات شده‌اند و هم، به‌طور هم‌زمان، سازوکاری برای اعمال قدرت سرمایه بر کار.

از این بحث، دو نتیجه بلافاصله به دست می‌آید. نخست آنکه هر حرکت به سوی «سرمایه‌داری رفاهی»، یعنی بهبود شرایط عمومی زندگی مردم، هم‌زمان به معنای کاهش قدرت تنبیهی نظام و در نتیجه کاهش قدرت سرمایه بر کار است. این همان نکته‌ای است که جان مینارد کینز از آن غفلت کرد. او، هرچند کاستی‌های نظام سرمایه‌داری را در صورت‌بندی والراسی آن می‌دید، اما همچنان نظام را اساساً در همان چارچوب والراسی می‌فهمید، به این معنا که آن را نه متشکل از یک «درون» و یک «بیرون»، بلکه فقط دارای یک «درون» می‌دانست. مخالفت سرمایه با سیاست‌های کینزی، که کینز آن را صرفاً ناشی از ناآگاهی از نحوه کارکرد نظام می‌دانست و تصور می‌کرد با افزایش آگاهی از میان خواهد رفت، در واقع پایه‌ای محکم‌تر داشت. نه‌تنها اشتغال کامل در سرمایه‌داری ناممکن است، بلکه هر حرکت به سوی آن، قدرت سرمایه بر کار را تضعیف می‌کند؛ هرچند این به آن معنا نیست که سرمایه در برخی شرایط خاص هرگز چنین حرکتی را نپذیرد. اینکه امروزه سیاست‌های کینزی برای تثبیت سرمایه‌داری از رونق افتاده‌اند، نباید موجب شگفتی شود. «سرمایه‌داری اصلاح‌شده» یا «سرمایه‌داری رفاهی» سرابی بیش نیست، زیرا این واقعیت را نادیده می‌گیرد که این نظام، در بنیاد خود، نظامی تنبیهی است.

دوم آنکه سوسیالیسم، بنا به ماهیت خود، نظامی تنبیهی نیست؛ بنابراين، باید با اشتغال کامل مشخص شود. اگر در دوره‌ای سوسیالیسم خصلتی تنبیهی داشته باشد، چه به این معنا که از اشتغال کامل فاصله بگیرد و چه به این معنا که برای ایجاد انگیزه و انضباط کاری از شیوه‌های مستقیم‌ترِ اجبار استفاده کند، این وضعیت در بهترین حالت پدیده‌ای گذار است که به دوره استقرار سوسیالیسم تعلق دارد، نه به خودِ سوسیالیسم؛ بلکه برعکس، با سوسیالیسم در تضاد است.

از همین رو، شگفت‌آور نیست که تنها اقتصادهایی که در دوران معاصر با اشتغال کامل مشخص بودند، اتحاد جماهیر شوروی و اقتصادهای سوسیالیستی اروپای شرقی بودند. با فروپاشی سوسیالیسم در این کشورها، بیکاری بار دیگر به پدیده‌ای فراگیر در آن جوامع تبدیل شد.اما صرف‌نظر از اینکه در جریان شکل‌گیری سوسیالیسم چه انحراف‌ها و تحریف‌هایی پدید آید، تبدیل کردن آن‌ها به ویژگی‌های دائمی نظام، خطایی فاحش است.

پرابهات پاتنایک Prabhat Patnaik اقتصاددان سیاسی و مفسر سیاسی هندی است. از جمله کتاب‌های او می‌توان به انباشت و ثبات در سرمایه‌داری (۱۹۹۷)، ارزش پول (۲۰۰۹) و بازاندیشی سوسیالیسم (۲۰۱۱) اشاره کرد.

۱۴۰۵ مرداد ۱, پنجشنبه

چه کسی در رأس نظم نوین جهانی خواهد نشست؟ – یوشکا فیشر، ترجمه‌ی: شبنم آذری


چه کسی در رأس نظم نوین جهانی خواهد نشست؟ –  

      یوشکا فیشر، ترجمه‌ی: شبنم آذری

دورانی که نظم جهانی بر انحصار قدرت نظامی، اقتصادی و ارزشی ایالات متحده استوار بود، سرانجام به پایان رسیده و همراه با آن، دوره طولانی ثبات اروپا نیز خاتمه یافته است. جهان به‌مراتب پرتلاطم‌تر و نامطمئن‌تر شده و آینده نزدیک نیز بی‌ثباتی بیشتری را در پی خواهد داشت.

در گذشته، خطوط کلی نظم جهانی به‌روشنی در قالب گروه هفت و سپس گروه هشت بازتاب می‌یافت؛ چارچوبی که قدرت‌های اصلی صنعتی را گرد هم می‌آورد. اما اکنون قالب‌های رقیبی مانند سازمان همکاری شانگهای به رهبری چین، اتحادیه اقتصادی اوراسیا به رهبری روسیه و بریکس پلاس (برزیل، روسیه، هند، چین، آفریقای جنوبی، به‌همراه حدود شش عضو دیگر و ده کشور شریک) پدید آمده‌اند که عمدتاً از اقتصادهای نوظهور تشکیل شده‌اند.

هژمونی آمریکا جای خود را به نظم تازه‌ای داده است که بر رقابت و کشمکش میان چند قدرت بزرگ استوار است؛ نظمی که دیگر از مجموعه‌ای ثابت و مدون از قواعد خبری نیست. آنچه اکنون تعیین‌کننده است، قدرت اقتصادی، فناوری و نظامی است؛ وضعیتی که خطر رویارویی و حتی جنگ میان قدرت‌های هسته‌ای را افزایش می‌دهد.

این نظم جدید به هیچ‌وجه باثبات نیست. جنگ‌های اوکراین و خلیج فارس، جنگ داخلی میانمار که عملاً هیچ‌کس حتی تلاشی برای پایان دادن به آن نمی‌کند، و همچنین تهدید دائمی جنگ میان چین و تایوان یا در شبه‌جزیره کره، همگی گواه این واقعیت‌اند. دو جنگ آشکار، همراه با محاصره تنگه هرمز از سوی ایران، به دلیل افزایش هزینه‌های نفت، گاز، کود شیمیایی و دیگر کالاهای اساسی، آثار قابل‌توجهی بر اقتصاد جهانی گذاشته‌اند. در هر دو درگیری، انسان‌های بسیاری جان خود را از دست می‌دهند و خطر گسترش دامنه جنگ همچنان رو به افزایش است.

طبیعی است که اوکراین و ایران بیش از دیگر بحران‌ها توجه افکار عمومی را به خود جلب کنند. اما این درگیری‌ها در عین حال ویژگی جنگ‌های نیابتی را نیز دارند، زیرا بدون در نظر گرفتن رقابت تاریخی میان ایالات متحده، قدرت مسلط کنونی، و چین، رقیب در حال ظهور آن، نمی‌توان پیامدهای راهبردی‌شان را درک کرد. چین با حفظ ظاهری کم‌تحرک، بی‌سروصدا در حال برتری یافتن است، در حالی که آمریکا در خلیج فارس با درماندگی دست‌وپا می‌زند و هم‌زمان به دوستان و متحدان دیرینه خود نیز حمله می‌کند.

این رویارویی در سطح قدرت‌های بزرگ، جدال میان دو نظام کاملاً متفاوت است؛ جدالی که سرنوشت قرن بیست‌ویکم را رقم خواهد زد. ایالات متحده اقتصادی بازارمحور و بسیار رقابتی دارد و کهن‌ترین دموکراسی جهان به‌شمار می‌رود، هرچند امروزه زیر سلطه انحصارهای چندجانبه صنعت فناوری قرار گرفته است.

در مقابل، چین دولتی متمرکز است که حزبی همه‌قدرت آن را اداره می‌کند و می‌تواند کنترل کامل اقتصاد، ارتش و جامعه را در دست داشته باشد. این کشور تنها در طول یک نسل، از کشوری فقیر و توسعه‌نیافته به مدعی جدی کسب جایگاه نخست در نظم جهانی تبدیل شده است. فارغ از هر نوع داوری، این دستاورد موفقیتی عظیم به‌شمار می‌رود.

شاهکار واقعی کمونیسم چین پس از جنون «انقلاب فرهنگی» مائو تسه‌تونگ رقم خورد. دنگ شیائوپینگ، در حالی که قدرت مطلق و سلطه حزب را حفظ کرد، اجازه داد بخش خصوصی با سرعتی چشمگیر در دل اقتصاد دولتی رشد کند؛ بخشی که در نهایت در بسیاری از صنایع حتی از ایالات متحده نیز پیشی گرفت. حاصل این روند، با اتکا به بازار عظیم داخلی، نوعی ابرسرمایه‌داری کمونیستی بود.

الگوی چین تضادی آشکار با الگوی اتحاد شوروی دارد؛ کشوری که از همان ابتدا پروژه‌ای ضدسرمایه‌داری و عمدتاً ایدئولوژیک بود. چینی‌ها هم می‌خواستند ریشه‌های خود را حفظ کنند و هم موفق‌ترین اقتصاد سرمایه‌داری تاریخ را سرمشق قرار دهند، و در انجام این کار نیز موفق شدند. این رویکرد که در ظاهر متناقض می‌نماید، نتایجی شگفت‌انگیز به بار آورده و همچنان نیز چنین می‌کند.

موفقیت چین به عوامل متعددی بازمی‌گردد: بازار داخلی عظیمی که امکان بهره‌گیری از صرفه‌جویی‌های ناشی از مقیاس را فراهم می‌کند؛ سرمایه‌گذاری‌های کلان در زیرساخت‌ها؛ رونق ساخت‌وساز؛ پیشرفت شهرنشینی؛ رقابت شدید در بازار داخلی؛ و سرمایه‌گذاری گسترده دولت در پژوهش و توسعه. دولت چین با تمرکزی کامل بر اهداف راهبردی خود، به‌ویژه تقویت و نوسازی ارتش و پیشتازی در رقابت جهانی بر سر فناوری‌هایی مانند انرژی‌های تجدیدپذیر و هوش مصنوعی، حرکت کرده است. هیچ‌کس نمی‌تواند انکار کند که توانایی حزب کمونیست چین در برنامه‌ریزی بلندمدت و عزم آن برای رسیدن به جایگاه نخست، این نظام دوگانه را به موفقیتی کم‌نظیر رسانده است.

اینکه آیا ایالات متحده خواهد توانست، همان‌گونه که در برابر اتحاد شوروی موفق شد، بر چالش چین نسبت به برتری خود غلبه کند یا نه، هنوز روشن نیست. پاسخ این پرسش تا حدی به آن بستگی دارد که آمریکا تا چه اندازه از الگوی سرمایه‌داری دموکراتیکی که خود به کمال رساند فاصله بگیرد. چرخش کنونی آمریکا به‌سوی یک الیگوپولی اقتدارگرا (انحصار چندجانبه) متشکل از غول‌های خصوصی فناوری و رفاقت‌سالاری، هدیه‌ای به حزب کمونیست چین است. اما پاسخ این پرسش همچنین به آن بستگی دارد که آیا رهبری چین می‌تواند در قبال تایوان در برابر وسوسه توسل به زور مقاومت کند یا نه. اگر چین به الگوی موفق خود پایبند بماند، می‌تواند و خواهد توانست در نهایت بیشتر اهدافش را از راه‌های مسالمت‌آمیز محقق کند. با این حال، باید از این توهم بپرهیزد که تاریخ بر اساس قوانینی پیش می‌رود که تنها حزب کمونیست چین آن‌ها را می‌شناسد. رخدادهای پیش‌بینی‌نشده و قضاوت‌های نادرست همواره ممکن‌ هستند و هزینه‌های آن‌ها می‌تواند بسیار سنگین باشد. کافی است از ولادیمیر پوتین و دونالد ترامپ بپرسید.

منبع: پروجکيت سنديکا. ترجمه توسط شبنم آذری

۱۴۰۵ تیر ۲۹, دوشنبه

کتاب تلک سایه

 از قلم نویسنده  توانا  قدوس زریر      

نخستین اثر مستقل جنایی در ادبیات داستانی ما

در تاریخ ادبیات معاصر ما سوژه های جنایی همیشه زیر سایه سنگین جنگ حضور داشته اند، اما شاید جای یک اثر مستقل که صرفاً با عینک "ژانر جنایی" به انسان و گناهایش نگریسته باشد خالی بود.
بسیار خرسندم به آگاهی دوستان کتاب خوان برسانم که مجموعه داستان های جنایی "تلک سایه" به همت نشرات پرند در کابل از چاپ برآمد.
تلک سایه تجربه متفاوت در فضای داستانی ماست، چونکه به عنوان یک اثر مستقل در ژانر جنایی، لایه های پنهان جرم و کفاره آن را در بستر متفاوت روایت می کند.
حوادث این کتاب در پس چهره ی آرام خیابان های آلمان رخ می دهند، جایی که دو کارآگاه ـ رعنای تیزبین با ریشه در کوچه های قدیم کابل و جسیکای کنجکاو برخاسته از دل نظم و سنت های آلمانی که هردو از پیش در رمان اجتماعی "نشید آرزوها" به کمال رسیده بودند کنار هم قرار می گیرند تا گره پرونده های پیچیده بگشایند. وقتی این دو نگاه باهم تلاقی می کنند حقیقت پنهان در سایه ها نمایان می شود.
در این مجموعه جنایت تنها یک اتفاق نیست بلکه بهانه ای است برای واکاوی تضادهای فرهنگی، عدالت و روانشناسی انسان های که در سایه پنهان شده اند. جانی و دادخواه مرزی به نام ملیت نمی شناسند، گاهی دستانی که به خون آلوده می شوند از آستین شهروندی برمی آیند که ریشه در خاک نیاکانش دارد و گاه از میان انگشتان لرزان مهاجری که در جستجوی سراب به بیراهه رفته است.
هوای دلگیر، خاکستری و بارانی آلمان که در لابلای صفحات کتاب تصویر واقعی می یابد نیز وقوع جرم و جنایت تخیلی را همراهی کرده است.
امیدوارم این اثر بتواند دریچه تازه برای مشتاقان ادبیات پلیسی باز نماید.
از باحث گرامی و دیگر دست اندرکاران زحمتکش نشرات پرند که دست به دست هم دادند و کتاب را به وجود آوردند، همچنان از دوست گرانمایه قاسم آسمایی که زحمات ویراستاری را متقبل شدند صمیمانه سپاسگزارم.
منتظر نظریات ارزشمند خوانندگان ارجمند هستم.
کتاب را می توان در کابل از نشانی زیر به دست آورد:
نشر پرند، چهارراهی دهبوری، به سمت دهمزنگ نزدیک هتل نصیب.
شماره تماس: 00937966234335
ایمیل: info@parandbook.com
خرید آنلاین: پایین در بخش تبصره ها
برای خوانندگان در اروپا عجالتاً می توانم پی دی اف آن را بفرستم. لطفاً در بخش تبصره های این صفحه یا مسنجر پیام بگذارید.
از شما وقت و حوصله، از من کتاب. ممنون.