مولانا، ابن سینا و امیرخسرو، بخشی از میراث فرهنگی منطقه هستند
سمیع حامد، شاعر و نویسنده افغانستانی، در یادداشتی تحلیلی درباره هویت، زبان، فرهنگ و نسبت آنها با مفهوم دولت-ملت، تأکید کرده است که بسیاری از چهرههای مشهور فرهنگی و هنری منطقه، ریشههای مشترک تاریخی و فرهنگی در کشورهای مختلف دارند، اما تابعیت و هویت سیاسی آنها بر اساس شهروندی و اسناد رسمی تعریف میشود.
به گزارش ایراف، سمیع حامد، شاعر و نویسنده افغانستانی با اشاره به ریشههای خانوادگی برخی شخصیتهای شناختهشده از جمله احمد شاملو، نصرت فتح علی خان، قادر خان، سلامت علی خان، شاهرخ خان و سلمان خان، نوشته است که این چهرهها یا نیاکانشان از سرزمین افغانستان امروزی به کشورهای دیگر مهاجرت کردهاند.
حامد همچنین به چهرههایی چون ابنسینا، مولانا و امیرخسرو اشاره کرده و گفته است که این شخصیتها بخشی از میراث مشترک فرهنگی منطقه به شمار میروند و نمیتوان آنان را صرفاً متعلق به یک کشور دانست.
به باور او، مولانا همانقدر که با بلخ پیوند دارد، بخشی از هویت فرهنگی ترکیه نیز محسوب میشود و امیرخسرو نیز به همان اندازه که ریشه در حوزه تمدنی فارسی دارد، به هند تعلق دارد؛ زیرا آن کشور آثار و جایگاه او را پاس داشته است.
او افزوده است که احمد شاملو و واصف باختری نیز متعلق به زبان و فرهنگ فارسیاند، اما از نظر شهروندی هرکدام تابع کشوری بودهاند که گذرنامه آن را داشتهاند.
سمیع حامد در ادامه با اشاره به محدودیتهای مرزی و نیاز به ویزا میان کشورهای همزبان منطقه گفته است که اشتراکات فرهنگی و زبانی، امتیاز سیاسی ویژهای برای اقوام مختلف ایجاد نمیکند.
او تأکید کرده است که ترکها و تاجیکهای افغانستان نیز برای سفر به کشورهای همزبان خود نیازمند گذرنامه و روادید هستند و این اشتراکات نباید بهانهای برای تضعیف مفهوم دولت ملی شود.
این شاعر افغانستانی هشدار داده است که تکیه افراطی بر اشتراکات قومی و زبانی میتواند به تجزیه و تضعیف کشور منجر شود؛ موضوعی که در نهایت به سود کشورهای دیگر تمام خواهد شد، زیرا به گفته او، هیچ کشوری منافع ملی خود را فدای پیوندهای قومی و فرهنگی با دیگران نمیکند.
حامد راهحل بحرانهای هویتی و قومی را رسیدن به «کنش ارتباطی» دانسته و نوشته است که باید امکان بیان آزاد دیدگاهها برای همه فراهم شود تا ادعاهای هویتی بهجای برخورد سیاسی و احساسی، به شکل سنجشگرانه بررسی شوند. او همچنین با اشاره به درهمتنیدگی تاریخی اقوام ترک و تاجیک گفته است که این دو هویت بیش از آنکه جدا از هم باشند، در طول تاریخ با یکدیگر آمیختهاند و فرهنگ و تمدن آنان قابل تفکیک کامل نیست.
او در پایان تأکید کرده است که همه اقوام ساکن افغانستان بخشی از هویت مشترک این کشور هستند و انسانها در طول تاریخ با مهاجرت و همزیستی، سرزمین و هویت مشترک ساختهاند. به باور وی، تفاوتهای قومی و فرهنگی نه تهدید، بلکه نشانه قدرت و ظرفیت جامعه برای همگرایی است.
۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه
یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 - Sunday 17 May 2026
نيويورک تايمز: ترامپ با زبان ستایش، شی با زبان هشدار؛ شکاف پنهان در نمایش آشتی آمریکا و چین
اخبار روز
نخستین روز سفر دونالد ترامپ به پکن، بیش از آنکه نشانهای از حل اختلافهای عمیق میان آمریکا و چین باشد، صحنهای بود برای نمایش دو سبک کاملاً متفاوت در سیاستورزی: ترامپ با تأکید بر رابطه شخصی خود با شی جینپینگ و ستایش از او وارد میدان شد، اما رهبر چین، در همان آغاز دیدار، خط قرمزهای پکن را با صراحت یادآوری کرد. به نوشته دیوید سنگر در نیویورک تایمز، این تفاوت لحن، خود گویای تغییر مهمی در توازن رابطه دو قدرت بزرگ جهان بود؛ چین با اعتمادبهنفس یک قدرت همسطح سخن میگفت و آمریکا، با وجود همه شعارهای ضدچینی ترامپ در داخل، در پکن لحنی آشتیجویانهتر برگزیده بود.
ترامپ روز پنجشنبه ۱۴ مه ۲۰۲۶ (۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵) در پکن با شی جینپینگ دیدار کرد. مراسم استقبال با تشریفات کامل، از جمله شلیک ۲۱ گلوله توپ و رژه منظم واحدهای ارتش آزادیبخش خلق، برگزار شد. ترامپ در سخنان آغازین خود، رهبر چین را «رهبر بزرگ» خواند و بار دیگر بر تحسین خود از قدرت و کنترل او بر کشوری با جمعیت یک میلیارد و چهارصد میلیون نفر تأکید کرد. اما شی، برخلاف میزباننوازی ظاهری و لبخندهای رسمی، وقت زیادی صرف تعارف نکرد. او خیلی زود به سراغ اصل اختلافها رفت و تایوان را مهمترین خط قرمز روابط دو کشور معرفی کرد.
رهبر چین، بنا بر روایت خبرگزاری رسمی شینهوا، به ترامپ هشدار داد که آمریکا باید مسئله تایوان را با نهایت احتیاط مدیریت کند. این هشدار تنها چند دقیقه پس از آغاز سخنان عمومی او در تالار بزرگ خلق مطرح شد؛ ساختمانی که از نمادهای اصلی قدرت جمهوری خلق چین است. پیام شی روشن بود: هر تلاشی از سوی واشنگتن برای دخالت در برنامه بلندمدت پکن برای بازگرداندن تایوان به کنترل چین، میتواند روند نزدیکی تازه میان دو کشور را از همان ابتدا به شکست بکشاند.
نیویورک تایمز مینویسد همین لحظه، تصویر روشنی از تعادل جدید میان دو رقیب بزرگ جهانی ارائه داد. شی با متنی دقیق، حسابشده و از پیش طراحیشده ظاهر شد و نشان داد چین، با وجود مشکلات جدی داخلی از جمله رکود، کاهش جمعیت و ترکیدن حباب بازار مسکن، خود را دیگر نه قدرتی در حال صعود، بلکه ابرقدرتی همسنگ آمریکا میبیند. در مقابل، ترامپ در آغاز سفر دو روزه خود به چین، لحنی کاملاً آشتیجویانه داشت؛ لحنی که با سخنرانیهای انتخاباتی و مواضع داخلی او، که در آن چین را تهدیدی برای امنیت ملی و عامل از دست رفتن مشاغل آمریکایی معرفی میکرد، تفاوت آشکار داشت.
شی در همان حال که از ترامپ استقبال گرم میکرد، در مضمون سخنان خود رویکردی سختتر و مرزبندیشدهتر داشت. این امر بهویژه درباره تایوان آشکار بود. او هشدار داد اگر روابط دو کشور بد مدیریت شود، آمریکا و چین ممکن است به برخورد یا حتی درگیری کشیده شوند. چنین سخنانی در شرایطی مطرح شد که آمریکا همزمان درگیر جنگ با ایران و یک بحران تازه در خاورمیانه است؛ بحرانی که خروج آسانی از آن دیده نمیشود. از نگاه نیویورک تایمز، شی این وضعیت را با دقت دنبال میکند و از آن برای تثبیت موقعیت چین به عنوان قدرتی با اعتمادبهنفس بیشتر بهره میگیرد.
برنامه روز نخست سفر نیز با دقت طراحی شده بود. شی ترامپ را به معبد آسمان برد؛ مجموعهای تاریخی از دوران دودمان مینگ در نزدیکی شهر ممنوعه. در آنجا، رهبر چین کوشید با ارجاع به تاریخ چین، پیامهایی برای دوران کنونی منتقل کند. در ضیافت رسمی شبانه نیز ترامپ کوشید با تکیه بر تاریخ روابط دو کشور، از گذشتهای مشترک سخن بگوید و به سفر کشتی «امپرس آو چاینا» در سال ۱۷۸۳ اشاره کرد؛ سفری که راه تجارت آمریکا با بندر کانتون، گوانگژوی امروز، را گشود.
اما حتی در این بخش نیز ترامپ روابط دو کشور را بیش از هر چیز در قالب رابطه دو رهبر قدرتمند توضیح داد. او گفت هر زمان مشکلی پیش آمده، با شی تماس گرفته و دو طرف آن را به سرعت حل کردهاند. این نگاه شخصی و معاملهمحور، از ویژگیهای ثابت دیپلماسی ترامپ است: او نشستهای بزرگ را بیش از آنکه محل تعریف چارچوبهای بلندمدت بداند، فرصتی برای دستیابی به «توافق»هایی میبیند که بتواند آنها را به عنوان موفقیت شخصی معرفی کند.
شی اما بار دیگر به روایت آشنای خود بازگشت: چین و آمریکا نباید گرفتار «تله توسیدید» شوند؛ وضعیتی که در آن قدرتی نوظهور، قدرت مسلط موجود را به چالش میکشد و خطر جنگ افزایش مییابد. رهبر چین نسخه خود را نیز ارائه داد: کنار گذاشتن ادبیات رقابت میان دو اقتصاد بزرگ جهان و تمرکز بر «ثبات». او گفت منافع مشترک چین و آمریکا از اختلافهای دو کشور بیشتر است و ثبات در روابط پکن و واشنگتن به سود جهان خواهد بود.
با این حال، سخنان شی تنها دعوت به ثبات نبود؛ او سناریوی خطر را نیز به روشنی ترسیم کرد. به گفته او، اگر دو کشور نتوانند اختلافها را درست مدیریت کنند، ممکن است وارد مسیر برخورد شوند و کل رابطه آمریکا و چین در وضعیتی بسیار خطرناک قرار گیرد. این هشدار، بهطور مشخص به تایوان اشاره داشت و نشان میداد پکن میخواهد هر چارچوب تازهای در روابط دو کشور، با پذیرش خطوط قرمز چین آغاز شود.
در همین راستا، شی از چشماندازی تازه برای روابط دو کشور سخن گفت؛ رابطهای «سازنده» با «ثبات راهبردی». برخی کارشناسان چین در آمریکا این عبارت را تلاشی از سوی پکن برای تثبیت یک آتشبس مطلوب به سود چین تفسیر کردهاند؛ چارچوبی که اگر پذیرفته شود، میتواند در آینده هرگونه فشار آمریکا بر ظرفیت تولید صنعتی چین، محدودیتهای فناوری، یا تقویت نظامی آمریکا در منطقه هند و اقیانوس آرام را نقض روح این توافق جلوه دهد.
تفاوت دو طرف در ترکیب هیئتها نیز آشکار بود. ترامپ گروهی از مدیران شرکتهای بزرگ آمریکایی را با خود به پکن برد و حضور آنان را نشانه «احترام» به چین و تلاشی برای گشودن بازار این کشور به روی شرکتهای آمریکایی دانست. این صحنه یادآور دهه ۱۹۹۰ بود؛ زمانی که بیل کلینتون و جرج بوش پسر مدیران شرکتها را برای کشف فرصتهای بازار چین با خود همراه میکردند. اما امروز آن خوشبینی اولیه جای خود را به تجربهای تلختر داده است. بسیاری از شرکتهای آمریکایی در دهههای گذشته با سرقت مالکیت فکری، محدودیتهای شدید و سیاستهایی مواجه شدهاند که به سود صنایع داخلی چین عمل کرده است.
در مقابل، شی جینپینگ هیئت مشابهی از مدیران بزرگ چینی را به میدان نیاورد. خبری از مدیران شرکتهایی چون غول خودروسازی چینی یا شرکتهای پیشرو در هوش مصنوعی نبود. این غیبت خود حامل پیام بود: چین نمیخواست این نشست را صرفاً در سطح معاملات تجاری و دسترسی به بازار تعریف کند، بلکه آن را در چارچوبی گستردهتر و راهبردیتر میدید.
در پشت صدای جامهای ضیافت و سخنان خوشبینانه، اختلافهای جدی همچنان باقی بود. روایت رسمی آمریکا و چین از دیدار نیز تفاوتهای مهمی داشت. گزارش کاخ سفید بر مسائلی مانند مقابله با مواد اولیه تولید فنتانیل، خرید محصولات کشاورزی آمریکا و بازگشایی تنگه هرمز تأکید داشت. اما در این گزارش اشارهای به هشدار شی درباره تایوان، محدودیتهای چین بر صادرات عناصر خاکی کمیاب یا گسترش سریع زرادخانه هستهای چین نشده بود.
کاخ سفید همچنین اعلام کرد آمریکا و چین درباره ضرورت باز ماندن تنگه هرمز و جلوگیری از دریافت عوارض از کشتیها همنظرند. این موضوع در متن جنگ ایران اهمیت ویژهای دارد، زیرا واشنگتن امیدوار است پکن از نفوذ خود بر تهران برای مهار بحران استفاده کند. اما نیویورک تایمز یادآوری میکند که چین بعید است چنین نفوذی را بدون دریافت امتیاز به کار گیرد. روشن نیست بهای همکاری چین در پرونده ایران چه خواهد بود، اما مسلم است که پکن در این زمینه نیز منافع خود را مستقل از خواست واشنگتن محاسبه میکند.
آزمون واقعی روابط دو رهبر احتمالاً در نشستهای محدودتر روز جمعه رقم خواهد خورد؛ نشستهایی که ترامپ معمولاً آنها را ترجیح میدهد، زیرا گفتوگوی مستقیم رهبر با رهبر را بهترین مسیر برای رسیدن به توافق میداند. اما آنچه پس از ترک حریم هوایی چین از سوی ترامپ روایت خواهد شد، احتمالاً نسخه مطلوب او از گفتوگوهاست؛ روایتی مبتنی بر موفقیت، رابطه شخصی و امکان توافق. دولت چین، برعکس، احتمالاً محتاطتر و سنجیدهتر سخن خواهد گفت.
سفر پکن در روز نخست، بیش از آنکه از آشتی واقعی میان آمریکا و چین خبر دهد، نشان داد دو کشور در حال آزمودن نوعی آتشبس شکنندهاند: ترامپ به دنبال نمایش توافق و دستاورد است، شی در پی تثبیت چارچوبی است که چین را قدرتی همسطح و دارای خط قرمزهای غیرقابل مذاکره معرفی کند. در مرکز این معادله، تایوان قرار دارد؛ اما جنگ ایران، تنگه هرمز، فناوری، تجارت، امنیت انرژی و آینده رقابت نظامی در آسیا نیز همگی به همین صحنه گره خوردهاند. پکن در این سفر به ترامپ لبخند زد، اما همزمان هشدار داد؛ و شاید همین دوگانگی، دقیقترین تصویر از رابطه امروز آمریکا و چین باشد.
۱۴۰۵ اردیبهشت ۳, پنجشنبه
به مناسبت روز جهانی کتاب:
کتاب، نه فقط مجموعهای از واژهها ست بلکه دریچهایست رو به جهانی که هنوز انجا را ندید ه ایم .در سکوت ورقهایش ، صداهایی نهفته است که با ما حرف میزند ، از عشق، از رنج، از امید، از جنگ ها و پی امد های وحشتناک ان و از رؤیاهایی که مرز نمیشناسند.
روز جهانی کتاب، یادآور این حقیقت است که هر کتاب، قلبی تپنده دارد کافیست آن را بگشاییم تا جهان در دستانمان جان بگیرد.
کتابها نه تنها واژهها را کنار هم میچینند، بلکه دلها را به هم نزدیک میکنند. هر صفحه، سفریست از نادانی به دانایی، از تنهایی به همصحبتی با اندیشههای بزرگ. در جهانی که گاه پرهیاهو و شتابزده است، کتاب پناهگاهی آرام، جایی برای مکث، برای اندیشیدن، برای دوباره دیدن.است
بیایید در این روز، دستی به سوی کتابی دراز کنیم شاید همان کتاب، نوری باشد که مسیر تازهای را در دلمان روشن کند. شاید به جنگجویان خلیج که هم اکنون در اتش بس شکننده بسر می برند بگوید بر حزر باشید اغاز جنگ دوباره تلفات وویرانی گسترده ای بشمول انهدام تاسیسات نفتی که اسایش جهان را برهم خواهم زد در قبال خواهد اورد .
در اتش بس شکنندهء فعلی افق آرام خلیج فارس، گویی بادها هم خبر صلح را آهسته در گوش موجها زمزمه میکنند ،
و دلها، خسته از التهاب، برای لحظهای طعم سکوتی امن را میچشند. میان ایران و ایالات متحده آمریکا، اگر شعلهها فروکش کنند، شاید واژهها جای گلولهها را بگیرند، و تاریخ، صفحهای تازه با جوهری از امید خواهد نوشت .
چه زیباست آن لحظه که تنگی هرمز دیگر آیینهی اضطراب نباشد کاش این اتش بس ، نه یک مکث کوتاه، که آغازی باشد برای فصلی طولانی خاموشی گلوله ها ،جایی که انسانیت، فراتر از مرزها، دست یکدیگر را رها نکند.
۱۴۰۵ اردیبهشت ۲, چهارشنبه
دفاع از میهن در برابر تجاوز؛ واقعبینی در غیاب جایگزین – زهرا منظری
اخبار روز
۱۴۰۵
بگذارید صریح بگویم: در جنگی که یک سوی آن امپریالیسمِ آشکار(با سابقهی جنایت در ویتنام، عراق، افغانستان، لیبی، سوریه، یمن و غزه) و سوی دیگر آن یک دولتِ بومی[هرچند سرکوبگر و ارتجاعی] قرار دارد، کارگر ایرانی هیچ «وظیفهی طبقاتی» جز دفاع از میهن خود ندارد. نه به خاطر عشق به جمهوری اسلامی، بلکه به این دلیل ساده که سقوط این دولت به دست آمریکا و اسرائیل، به معنای سقوط تمامی زیرساختهای زندگی و امکان هرگونه مبارزهی آینده است
پنجاه و چند روز از جنگ گذشته و من نیز به عنوان کسی که در بستر رنج و مبارزات طبقه کارگر ایران نفس کشیدهام، میگویم: نقدها هرچند در سطح تئوریک باریکبینانه، در مواجهه با واقعیت عینیِ امروز ایران – غیابِ هرگونه سازمان انقلابیِ تودهای، پراکندگی و ضعفِ فاجعهبار چپ، و شدتِ تهاجم امپریالیستی – به خیالپردازیِ خطرناکی بدل میشوند که جز تضعیفِ تنها مانعِ موجود در برابر تجزیه و نسلکشی، حاصلی ندارد. من در این متن استدلال میکنم که دفاع موقت و واقعبینانه از جمهوری اسلامی در این جنگ، نه «سوسیال شووینیسم» است و نه «الحاق به دولت»، بلکه شرط بقای میهن و هر امکان آیندهای برای مبارزه طبقاتی است.
۱. نقدی بر دوگانهسازی کاذب دارالشفاء
دارالشفاء در متن خود(همانطور که دیگران ستایش کردند) با مهارتی ستودنی میان «دفاع از مردم» و «دفاع از دولت» تفکیک قائل میشود و نتیجه میگیرد که چپ انقلابی باید همزمان علیه تجاوز خارجی و علیه سرکوب داخلی بایستد. این موضع در کلاسهای تئوریِ دوران صلح، زیبا و منسجم به نظر میرسد. اما در لحظهای که موشکهای اسرائیلی تأسیسات نفتی خارک را هدف گرفتهاند و ناوهای آمریکایی در فاصلهای چندساعته از سواحل جنوب پهلو گرفتهاند، این «استقلال طبقاتی» چه معنای عینیای میتواند داشته باشد؟
پرسش من از دارالشفاء و هرچند کلیشه و تکراری این است: با کدام سازمان، کدام تشکل، کدام شبکهی مستقل کارگری میخواهید «همزمان» در دو جبهه بجنگید؟ مگر نه اینکه خود شما اذعان دارید چپ ایران امروز از هر زمان دیگری پراکندهتر و ناتوانتر است؟ مگر نه اینکه پس از سرکوبهای دهههای اخیر، حتی یک حزب کارگریِ دارای پشتوانه تودهای در این کشور باقی نمانده است؟ در چنین وضعیتی، شعار «نه امپریالیسم، نه جمهوری اسلامی» در عمل به چه چیزی جز کنار کشیدن از میدان و واگذاری صحنه به قدرتهای مسلط منجر میشود؟
تجربه عراق و لیبی و سوریه را پیش چشم بگیرید. در عراق، چپ و نیروهای سکولارِ مخالف صدام – که بسیاری از آنها درست همین موضع «دفاع از مردم در برابر هر دو» را داشتند – نه توانستند جلوی سقوط رژیم را بگیرند، نه پس از آن مانع از تبدیل کشور به صحنهی کشتار فرقهای و اشغالِ وابسته به ایران و آمریکا شوند. در لیبی، کسانی که شعار «قذافی باید برود» سر دادند، امروز با کشوری تجزیهشده، بازار بردهفروشی و هرج و مرج دائمی مواجهاند. در سوریه، معروفترین «چپهای مستقل» که دعوت به «نه اسد، نه داعش، نه آمریکا» میکردند، امروز یا در زندانهای اسد مردهاند یا در تبعیدگاهی در استانبول، در حالی که ابومحمد جولانی – با حمایت آشکار ترکیه و اسرائیل – بر بخش بزرگی از خاک سوریه حکومت میکند و روزانه از سوی اسرائیل بمباران میشود.
این فجایع یک پیام روشن دارند: در شرایطی که نیروی سومی وجود ندارد، «بیطرفیِ فعال» یا «ضدیتِ دوگانه» در عمل به نفع قویترین طرفِ حاضر در میدان – یعنی امپریالیسم – تمام میشود. امپریالیسم از خلأ قدرت تغذیه میکند. هر جا دولتِ مستقر (حتی اگر دیکتاتور و سرکوبگر باشد) فروپاشیده، نتیجهی نهایی نه «رهایی کارگران» که «تجزیه، فقر مطلق و سلطهی مستقیم یا غیرمستقیم غرب» بوده است.
۲. نقدی به شبکههای خودمختار محلی موسوی
موسوی نیز وهم الوده از شبکه سخن میگوید و تجربه ویتکنگ یا شوراهای کارگری بوداپست را الگو میدهد. اما این قیاس از یک خطای بنیادین رنج میبرد: غیابِ پیششرطهای مادی و سیاسیِ چنین شبکههایی در ایران امروز.
ویتنکنگ نه در خلأ، بلکه در دلِ یک حزب کمونیستِ ریشهدار در روستاها و با پشتوانهی یک دولتِ انقلابی در شمال (که با شوروی و چین همسو بود) شکل گرفت. شوراهای بوداپست در ۱۹۵۶ محصول دههها سنت سوسیالدموکراسی و وجود احزاب کارگریِ زیرزمینی در مجارستان بودند. شبکههای همیاری در بیروتِ بمبارانشده در ۲۰۰۶ نیز برآمده از دههها سازماندهی حزبالله و جنبشهای سیاسی-مذهبیِ ریشهدار در محلهها بودند.
حال بپرسیم: در ایران امروز، چه چیزی از این دست وجود دارد؟ حزب توده عملاً منحل شده است. سازمانهای چپِ بازمانده یا در تبعیدند یا با چند ده عضو در فضای مجازی نفس میکشند. اعتصابات کارگری در سالهای اخیر – با همه شجاعتشان – به دلیل نبود ساختارهای هماهنگکننده سراسری، همواره منزوی و سرکوب شدهاند. در چنین بستری، دعوت به «تشکیل کمیتههای محلی» بدون طرح این پرسش که این کمیتهها با کدام نیروی انسانی، کدام منابع، و کدام پشتوانهی سازمانی میخواهند در برابر همزمانِ بمباران هوایی و سرکوب اطلاعاتی دوام بیاورند، چیزی جز خوشبینیِ اتوپیستی نیست.
بگذریم از این نکته که موسوی خود تصریح میکند «دولتِ مستقر به سرکوبِ اعتصابات ادامه میدهد». آیا این دولت به شما اجازه میدهد در سایهی بمبارانها، «کمیتههای خودمختارِ توزیع» تشکیل دهید؟ تجربهی دهههای اخیر نشان داده که جمهوری اسلامی حتی در بحرانیترین لحظات (همانند سیلها و کرونا) اجازهی هیچگونه خودسازماندهیِ مستقل از خود را نداده و بلافاصله با امنیتیکردن فضا، هر ابتکاری را یا سرکوب یا مصادره کرده است. پس این توهم که «در غیاب نظارت مؤثر از بالا، خلأ با ابتکار از پایین پر میشود»، نادیده گرفتنِ تجربهی عینیِ چهلوپنجسالهی این نظام است.
۳. لنین در برابر کی؟ تروتسکی در کدام شرایط؟
شور ادبی و تجربی که در وضعیت از لنین و تروتسکی دفاع میکند و شعار «تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی» را برمیکشد در متنی دیگر میتوان بازیافت. گو اینکه جبهه سوم هم ابزار دست چپ برای عاملیتگرایی شده. یکی از مولفین فراموش میکند که لنین این شعار را در برابر جنگ جهانی اول مطرح کرد – جنگی که میان قدرتهای امپریالیستیِ رقیب (آلمان، اتریش، روسیه تزاری، بریتانیا، فرانسه) برای تقسیم مجدد جهان درگرفته بود. در آن جنگ، هیچ یک از طرفین «مظلوم» نبودند و همهی دولتها کمابیش یکسان متجاوز و امپریالیست بودند. لنین به درستی میگفت کارگر آلمانی نباید به خاطر «میهن» خود به سوی کارگر فرانسوی تیراندازی کند.
اما وضعیت جنگ جاری میان ایران از یک سو و آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر، هیچ شباهتی به جنگ ۱۹۱۴ ندارد. اینجا ما با یک تجاوز آشکار و یکجانبه از سوی قدرتی روبهایم که نه «رقابتی برابر» با ایران، بلکه نابودی کامل زیرساختها، تجزیهی کشور و حذف هرگونه استقلال ملی را هدف گرفته است. اسرائیل بارها اعلام کرده که هدفش «تغییر رژیم» در تهران است و آشکارا از گروههای تجزیهطلب در کردستان، خوزستان و بلوچستان حمایت میکند که البته نه در راستای خودمختاری و این دست نتایج خلقی که در راستای انهدام هر کلیتی است. در چنین شرایطی، شعار «دشمن اصلی در خانه است» نه موضعی انقلابی، بلکه یک اشتباه فاحش راهبردی است.
بگذارید صریح بگویم: در جنگی که یک سوی آن امپریالیسمِ آشکار(با سابقهی جنایت در ویتنام، عراق، افغانستان، لیبی، سوریه، یمن و غزه) و سوی دیگر آن یک دولتِ بومی[هرچند سرکوبگر و ارتجاعی] قرار دارد، کارگر ایرانی هیچ «وظیفهی طبقاتی» جز دفاع از میهن خود ندارد. نه به خاطر عشق به جمهوری اسلامی، بلکه به این دلیل ساده که سقوط این دولت به دست آمریکا و اسرائیل، به معنای سقوط تمامی زیرساختهای زندگی و امکان هرگونه مبارزهی آینده است. آیا فراموش کردهایم که در عراق پس از صدام، اتحادیههای کارگری به جای برخورداری از آزادی، زیر چکمهی اشغال آمریکا و شبهنظامیان وابسته به ایران له شدند؟ آیا در لیبیِ پس از قذافی، یک جنبش کارگری قدرتمند شکل گرفت یا کشور به غربالخانهای برای فروش انسان تبدیل شد؟
تروتسکی خود در جریان جنگ جهانی دوم، علیرغم تمام نقدهایش به استالین، از اتحاد جماهیر شوروی در برابر هیتلر حمایت کرد. او به روشنی میدانست که پیروزی نازیها به معنای نابودی هرگونه امکان انقلاب پرولتری در اروپا و جهان خواهد بود. در آنجا نیز «دشمن اصلی در خانه بود» (استالین و بوروکراسی شوروی)، اما تروتسکی و پیروانش هرگز شعار «نه هیتلر، نه استالین» سر ندادند. آنها فهمیدند که دفاع از میهنِ تحت سلطهی بوروکراسیِ خائن، در برابر یک فاتحِ فاشیست، یک ضرورت تراژیک اما انکارناپذیر است. وضعیت ایران امروز نیز کمابیش همین است: انتخاب بین «جمهوری اسلامیِ سرکوبگر» و «تجزیه و نسلکشی به دست امپریالیسم» انتخاب دشواری نیست.
۴. واقعبینیِ تلخ: چپِ منحلشده و قدرتِ موجود
اجازه دهید به هستهی اصلی اختلاف بپردازم: واقعیت عینیِ امروز ایران این است که هیچ نیروی سازمانیافتهی چپی در داخل کشور وجود ندارد که بتواند ادعای «جایگزینی» برای جمهوری اسلامی یا «قدرت دوگانهای» در برابر آن داشته باشد. تمام این بحثها دربارهی «استقلال طبقاتی»، «شوراهای کارگری»، «دفاع از مردم نه دولت» و … در شرایطی مطرح میشود که اگر فردا جمهوری اسلامی سقوط کند، نه یک حزب کمونیستِ آماده به کار، بلکه فقط گروههای رقیبِ مسلحِ تحت حمایت خارجی (گروهکهای تجزیهطلب، سلطنتطلبانِ پنتاگونی، مجاهدین خلقِ سعودی، و…) باقی میمانند. چپ ایرانی – متأسفانه و به تقصیرِ خودش و سرکوبِ نظام – امروز نه در کارخانهها حضور دارد، نه در محلهها، نه در دانشگاهها. حداکثر در صفحات مجازی و نشستهای تبعیدی در برلین و لسآنجلس نفس میکشد.
در چنین وضعیتی، ادعای «نه امپریالیسم، نه جمهوری اسلامی» در عمل جز دعوت به کنارهگیری از صحنه و تقویت جبههی امپریالیسم معنای دیگری نمیتواند داشته باشد. امپریالیسم از شکاف داخلی و هرجومرج قدرت تغذیه میکند. هر چه چپ و نیروهای دموکراتیک داخل ایران شعار «ما از هیچکدام دفاع نمیکنیم» را بلندتر سر دهند، جبههی دشمن خارجی متحدتر و بلامنازعتر پیش میتازد.
در این سطح از تضاد، این نه به معنای «عشق ورزیدن» به سپاه یا «تأیید» سرکوبهای جمهوری اسلامی است. این یک ائتلافِ تراژیک و موقت در برابر خطری بزرگتر است. همانطور که در جنگ جهانی دوم، کمونیستهای فرانسه و انگلستان با بورژوازیِ خودی علیه هیتلر متحد شدند – بدون آنکه ذرهای از نفرت خود از سرمایهداری کم کنند. یا همانطور که امروز چپهای فلسطینی (جبهه خلق، جبهه دموکراتیک) در کنار حماس میجنگند، نه به خاطر توافق با ایدئولوژی اخوانی، بلکه به این دلیل که این حماس است که در غزه در برابر نسلکشی اسرائیل میایستد.
۵. وظیفهی امروز چپ: دفاع از بقا به مثابه شرط رهایی
من با کمال تأسف میگویم: بسیاری از چپهای ایرانی – چه در داخل و چه در خارج – در دام یک «سیاست اخلاقیِ» انتزاعی افتادهاند که به جای تحلیلِ موازنهی قوا، به قضاوتِ اخلاقیِ دولتها مشغول است. بله، جمهوری اسلامی دیکتاتوری است که دهها هزار زندانی سیاسی دارد و اعتصابات کارگری را به خاک و خون میکشد. اما در این لحظهی تاریخی، مسئله فقط «جمهوری اسلامی بد است یا خوب» نیست. مسئله این است که جایگزینِ فوریِ فروپاشی آن چه خواهد بود؟ اگر پاسخ صادقانه این است: «تجزیه، جنگ داخلی، حاکمیتِ گروهکهای وابسته به خارج و نابودی کامل هرگونه امکان مبارزهی صنفی و سیاسی برای یک نسل» – و چنین هم هست – آنگاه دفاع موقت از بقای این رژیم، نه یک «خیانت به طبقه»، بلکه شرط بقای طبقه است.
آیا این موضع غمانگیز است؟ بله، عمیقاً غمانگیز. آیا این نشانهی شکست تاریخی چپ ایران است؟ بدون تردید. اما وظیفهی ما به عنوان نیروی چپ، اقامهی مرثیه بر سر این شکست نیست، بلکه جلوگیری از فاجعهی بزرگتر است. ما باید واقعبین باشیم: در غیابِ یک سازمان انقلابیِ تودهای، «استقلال طبقاتی» یک شعار توخالی است. تا زمانی که چنین سازمانی وجود ندارد، تنها مداخلهی مفید چپ در این جنگ میتواند این باشد: دفاع از بقای کشور و زیرساختهای آن، محکومیت جنایات جنگی آمریکا و اسرائیل، تلاش برای ایجاد شبکههای حداقلیِ همیاری در سایهی بمبارانها (در چارچوبی که نظام اجازه میدهد)، و در عین حال، حفظِ نقدِ طبقاتی و آمادهسازی برای روزی که جنگ تمام شود و دوباره بتوان از حقوق کارگری، آزادی سیاسی و پایان دیکتاتوری سخن گفت.
به جای اتوپیا، پیمودن مسیر باریک بقا
من، فرزندِ همین طبقهی کارگری که در دههی هفتاد و هشتاد ده هزار تن از یارانش را به زندان و تبعید و اعدام فرستاد، به خوبی میدانم که جمهوری اسلامی چه کرده است. نیازی نیست شما به من بگویید که این رژیم «سرکوبگر» است. دوستان بیشماری از من در زندانهایش بودند. اما من همچنین میدانم که اگر امروز اسرائیل و آمریکا پیروز شوند – و بمانید ببینید که با غزه چه کردند تا بدانید با ما چه خواهند کرد – دیگر نه زندانی، نه معترضی، نه کارخانهای، نه میهنی باقی نمیماند.
من از شما میپرسم: وقتی زیرساختهای نفتی و برق و آب و حمل و نقل نابود شد، با کدام «شبکههای خودمختار محلی» میخواهید زندگی را اداره کنید؟ وقتی کشور به چند بخش تجزیه شد، کدام «قدرت دوگانه» فرصت شکلگیری خواهد یافت؟ وقتی میلیونها آواره به سمت مرزها سرازیر شدند، کدام «آگاهی طبقاتی» در چادرهای اردوگاههای ترکیه و پاکستان جان خواهد گرفت؟
این پرسشها بیپاسخ نمیمانند مگر با یک واقعبینی تلخ: در این لحظه، جمهوری اسلامی – با همهی زشتیهایش – تنها سدی است در برابر فروپاشی کامل. دفاع از آن، دفاع از امکانِ زیستن و مبارزیدن در فردایی است که شاید بتوانیم آن را تغییر دهیم. بله، در فردا. نه در لحظهای که بمبها بر سرمان میبارد. تاریخ به ما آموخته که گاهی، تنها راه پیش رو، عبور از میان دو دشمن است با پشت کردن به دشمنِ بزرگتر. انتخاب با ماست: یا دفاع از میهنِ موجود (برای نجاتِ آن برای آیندهای دیگر)، یا خودویرانگریِ به نامِ «استقلال طبقاتی» که جز خدمت به امپریالیسم حاصلی ندارد.
افغانستان انترنیشنل : به تازگی پس از سخنان یک رهبر سیاسی افغانستان، مسئله خط دیورند بالا گرفته است و بسیاری به اصل توافقنامه دیورند بین امیر عبدالرحمان خان و مارتیمور دیورند، وزیر خارجه هند بریتانیایی اشاره دارند. برخی در این میان به نسخه نامعتبر پیمان دیورند اتکا میکنند.
حالا نسخه اصلی توافقنامه دیورند برای دقت بیشتر ترجمه و منتشر میشود:
توافقنامه خط دیورند (امضا شده در ۱۲ نوامبر ۱۸۹۳ در کابل)
متن کامل:
توافقنامه میان اعلیحضرت امیر عبدالرحمن خان، دارنده نشان جیسی،اسآی، امیر افغانستان و متعلقات آن، از یک سو، و مورتیمر دیورند، دارنده نشانهای کیسیآیای. سیاسآی، وزیر امور خارجه حکومت هند، از سوی دیگر.
از آنجا که برخی مسائل در مورد مرز افغانستان در سمت هند مطرح شده است، و از آنجا که هم اعلیحضرت امیر و هم حکومت هند مایلاند این مسائل را از طریق تفاهم دوستانه حلوفصل کرده و حدود حوزههای نفوذ خود را تعیین نمایند، بهگونهای که در آینده هیچ اختلاف نظری میان دولتهای متحد در این زمینه باقی نماند، بدینوسیله توافق میشود:
(۱)مرز شرقی و جنوبی قلمرو اعلیحضرت، از واخان تا مرز ایران، مطابق خطی خواهد بود که در نقشه ضمیمه این توافقنامه نشان داده شده است.
(۲)حکومت هند در هیچ زمانی در سرزمینهای آنسوی این خط در سمت افغانستان مداخله نخواهد کرد، و اعلیحضرت امیر نیز در هیچ زمانی در سرزمینهای آنسوی این خط در سمت هند مداخله نخواهد کرد.
(۳)دولت بریتانیا بدینوسیله موافقت میکند که اسمار و دره بالادست آن تا چانک در اختیار اعلیحضرت امیر باقی بماند. در مقابل، اعلیحضرت موافقت میکند که در هیچ زمانی در سوات، باجور یا چترال، از جمله دره ارنوی یا باشگل، مداخله نکند. همچنین دولت بریتانیا موافقت میکند که منطقه برمل را، مطابق نقشه تفصیلی ارائهشده، به اعلیحضرت واگذار کند؛ در حالی که اعلیحضرت از ادعای خود نسبت به باقی مناطق وزیرستان و داور صرفنظر میکند. اعلیحضرت همچنین از ادعای خود نسبت به چاغه صرفنظر مینماید.
(۴)خط مرزی در آینده، هرجا که ممکن و مطلوب باشد، بهصورت دقیق توسط کمیسیونهای مشترک بریتانیایی و افغان تعیین و علامتگذاری خواهد شد؛ بهگونهای که این خط تا حد امکان دقیقاً با خط نشاندادهشده در نقشه ضمیمه منطبق باشد و در عین حال حقوق محلی روستاهای مجاور مرز نیز در نظر گرفته شود.
(۵)در مورد مسئله چمن، امیر اعتراض خود را نسبت به پادگان جدید بریتانیا پس میگیرد و حقوقی را که در آب سیرکای تیلرای خریداری کرده بود به دولت بریتانیا واگذار میکند. در این بخش از مرز، خط به این صورت ترسیم خواهد شد:
از خطالرأس رشتهکوه خواجهعمران در نزدیکی پها کوتل (که در قلمرو بریتانیا باقی میماند)، خط بهگونهای امتداد مییابد که مرغۀ چمن و چشمه شاروبو در افغانستان باقی بماند و از میانه قلعه جدید چمن و پاسگاه افغان موسوم به لشکر دند عبور کند. سپس خط از میانه ایستگاه راهآهن و تپهای به نام میانبلدک گذشته و با چرخش به سمت جنوب، دوباره به رشتهکوه خواجهعمران میپیوندد، بهطوری که پاسگاه گواشه در قلمرو بریتانیا باقی مانده و جاده شوروک در غرب و جنوب گواشه در افغانستان قرار گیرد. دولت بریتانیا در فاصله نیم مایلی از این جاده هیچگونه مداخلهای نخواهد داشت.
(۶)مواد فوق از سوی حکومت هند و اعلیحضرت امیر افغانستان بهعنوان حلوفصل کامل و رضایتبخش تمامی اختلافات اصلی مربوط به مرز تلقی میشود، و هر دو طرف متعهد میشوند که اختلافات جزئی - از جمله مواردی که بعداً توسط مأموران تعیین مرز بررسی خواهد شد - را با روحیهای دوستانه حل کنند تا در آینده تا حد امکان از هرگونه ابهام و سوءتفاهم میان دو دولت جلوگیری شود.
(۷)با توجه به اطمینان کامل از حسن نیت اعلیحضرت نسبت به دولت بریتانیا و با تمایل به دیدن افغانستانی مستقل و نیرومند، حکومت هند هیچگونه اعتراضی به خرید و واردات مهمات جنگی توسط اعلیحضرت نخواهد داشت و خود نیز در این زمینه به او کمک خواهد کرد. افزون بر این، برای نشان دادن قدردانی از روحیه دوستانهای که اعلیحضرت در این مذاکرات از خود نشان داده است، حکومت هند تعهد میکند که کمک مالی سالانه به اعلیحضرت را به میزان شش لک روپیه افزایش دهد و آن را به دوازده لک روپیه برساند.