سوسیالیسم چیست؟ چرا «سرمایهداری اصلاحشده» و «سرمایهداری رفاهی» یک سراب است؟ – پرابهات پاتنایک، ترجمهی: نويد اخگر
- اخبار روز

سرمایهداری، هرچند برای واداشتن مردم به کار به اجبار فیزیکی متوسل نمیشود، بر اجبارِ «اخراج» تکیه دارد، یعنی بر بیرون راندن افراد به بیکاری، یا پرتاب کردن آنان از «درون» نظام به «بیرون» آن. اما سوسیالیسم «بیرونی» ندارد. مردم در سوسیالیسم نه از سر اجبار، بلکه برای سود جامعهای که به آن تعلق دارند، جامعهای که خود مالک وسایل تولید نیز هست، کار میکنند
ایدئولوژی بورژوایی امروز چنان فراگیر شده است که حتی بسیاری از کسانی که عمیقاً به آرمان سوسیالیسم پایبند هستند نیز درباره آن تصوراتی کاملاً نادرست دارند. بنابراین،، بازگشت دوباره به این پرسش اساسی بیجا نیست. برداشت رایج از سوسیالیسم این است که جامعهای است مبتنی بر مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید، که معمولاً مالکیت دولتی بهمنزله نمايندهی آن در نظر گرفته میشود. اما این، هرچند شرطی لازم است، شرطی کافی نیست. برای نمونه، یوگسلاوی سابق، با وجود آنکه عمدتاً با مالکیت دولتی بر ابزار تولید شناخته میشد، بسیاری از ویژگیهای منتسب به سرمایهداری را داشت، از جمله بیکاری، تورم و نابرابری، هم در سطح فردی و هم منطقهای، هرچند نه به شدتی که سرمایهداری نولیبرال امروز پدید آورده است. همچنین کشورهای سرمایهداری بسیاری، مانند فرانسه، وجود دارند که در آنها بخش ملیشده قابلتوجهی وجود دارد، بیآنکه فرانسه از این طریق به کشوری سوسیالیستی تبدیل شود. بنابراین، روشن است که سوسیالیسم چیزی فراتر از صرفِ مالکیت اجتماعی یا دولتی است.»
آنچه سرمایهداری در بنیاد خود میان عاملان اقتصادی ترویج میکند، رقابت است: رقابت میان سرمایهداران که آنان را وادار به انباشت سرمایه میکند تا بتوانند تازهترین نوآوریهای فرایندی و محصولی را به کار گیرند، زیرا در غیر این صورت از میدان خارج خواهند شد؛ و نیز رقابت میان کارگران، که البته کارگران با تشکیل آنچه مارکس «اتحادها» یا اتحادیههای کارگری مینامید، بر آن غلبه میکنند، اتحادیههایی که سرمایهداران همواره میکوشند آنها را درهم بشکنند یا تضعیف کنند. در مقابل، سوسیالیسم بر همکاری میان عاملان اقتصادی استوار است؛ و از آنجا که چنین همکاریای بدون مالکیت مشترک بر ابزار تولید، و در نتیجه بدون از میان رفتن طبقه سرمایهداران، ناممکن است، سوسیالیسم مستلزم همکاری میان کارگران، یعنی پرهیز از رقابت، است. یوگسلاوی، که پیشتر از آن یاد شد، «سوسیالیسم بازار» را دنبال میکرد که اساساً به معنای رقابت بنگاههای دولتی با یکدیگر در بازار، کمابیش همانند رقابت بنگاههای خصوصی در سرمایهداری، بود؛ و همین امر سبب میشد که برخی ویژگیهای سرمایهداری را از خود بروز دهد.
از آنجا که رقابت شیوه بنیادی عملکرد نظام سرمایهداری است، کسانی که در این رقابت شکست میخورند، ناگزیر باید با نوعی مجازات روبهرو شوند. این مجازات باید به شکل «رانده شدن» از نظام باشد، و این خود مستلزم آن است که «بیرونی» برای نظام وجود داشته باشد تا این «شکستخوردگان» به آن رانده شوند. این «بیرون»، که مارکس و انگلس آن را «ارتش ذخیره کار» نامیدند، در سرمایهداری نقشی حتی مهمتر نیز ایفا میکند.
هر نظام تولیدی به سازوکاری برای تضمین انگیزه کار و انضباط کاری در میان کارگران نیاز دارد. در نظام بردهداری، خودِ برده در مالکیت «ارباب» بود و ارباب میتوانست با توسل به اجبار فیزیکی، انگیزه و انضباط کار را تحمیل کند. در فئودالیسم نیز، به همین ترتیب، اجبار فیزیکی، یعنی تازیانه ارباب فئودال، ابزار اعمال انگیزه و انضباط کار بود. اما در سرمایهداری، دستکم در شکل ایدهآل آن، جایی برای اعمال اجبار فیزیکی بر کارگران وجود ندارد؛ پس چه چیزی آنان را به کار منظم و منضبط وامیدارد؟ پاسخ این است که اگر چنین نکنند، «اخراج» خواهند شد، یعنی از نظام بیرون انداخته میشوند؛ و برای آنکه چنین امکانی وجود داشته باشد، باید «بیرونی» برای نظام وجود داشته باشد.
این «بیرون» برای دو هدف حیاتی دیگر نیز اهمیت دارد: نخست، برای آنکه دستمزدهای واقعی در مقایسه با بهرهوری نیروی کار مهار شوند، امری که تصاحب مداوم ارزش اضافی توسط سرمایهدار را ممکن میسازد؛ و دوم، برای آنکه مطالبات مربوط به دستمزد پولی مهار شوند، چیزی که زیربنای ثبات ارزش پول است. از اینرو، شیوه تولید سرمایهداری باید بهمثابه کلیتی تعریف شود که هم «درون» و هم «بیرون» را دربرمیگیرد. این «بیرون» جزئی منطقی از نظام است؛ همانقدر برای تعریف نظام بهمثابه یک کل ضروری است که «درون» آن.
مارکسیسم تنها جریانی است که این واقعیت را درمییابد؛ واقعیتی که هیچ شاخه دیگری از علم اقتصاد آن را به رسمیت نمیشناسد. برای نمونه، رایجترین جریان اقتصاد، یعنی مکتب والراسی، تعادلی را در بازار تصور میکند که در آن عرضه و تقاضا در همه بازارها، از جمله بازار کار، با یکدیگر برابر هستند. به بیان دیگر، نظام در هر دوره با اشتغال کامل مشخص میشود؛ نه ارتش ذخیره کار وجود دارد، نه بیکاریِ غیرارادی، و در نتیجه نه «بیرونی» وجود دارد، بلکه فقط «درون» نظام وجود دارد. اینکه در چنین نظامی چه چیزی انگیزه کار و انضباط کاری را تضمین میکند، بیپاسخ میماند، و این در عمل به آن معناست که اساساً تولیدی در کار نیست. حتی اقتصاد سیاسی کلاسیک نیز قادر به توضیح تولید نیست، زیرا نمیتواند انگیزه کار و انضباط کاری را توضیح دهد؛ با وجود آنکه مارکس، با سخاوتمندی بسیار، زمانی دیوید ریکاردو را، که از چهرههای محوری اقتصاددانان کلاسیک بود، «نظریهپرداز تولید بهمعنای اخص» توصیف کرده بود.
همین نکته ما را به هسته اصلی تفاوت میان سرمایهداری و سوسیالیسم میرساند: سرمایهداری، هرچند برای واداشتن مردم به کار به اجبار فیزیکی متوسل نمیشود، بر اجبارِ «اخراج» تکیه دارد، یعنی بر بیرون راندن افراد به بیکاری، یا پرتاب کردن آنان از «درون» نظام به «بیرون» آن. اما سوسیالیسم «بیرونی» ندارد. مردم در سوسیالیسم نه از سر اجبار، بلکه برای سود جامعهای که به آن تعلق دارند، جامعهای که خود مالک وسایل تولید نیز هست، کار میکنند. مالکیت اجتماعی بر وسایل تولید برای شکلگیری چنین جامعهای ضروری است؛ این مالکیت بهخودیخود سوسیالیسم را تعریف نمیکند، اما شرطی ضروری برای وجود سوسیالیسم است.
از این تفاوت بنیادی میان سرمایهداری و سوسیالیسم، تفاوت مهم دیگری نیز ناشی میشود. سرمایهداری یک سیستم تنبیهی است و باید باشد، سیستمی مبتنی بر تنبیه عقبماندگان، در حالی که سوسیالیسم، که جوهره آن همکاری است، نمیتواند یک سیستم تنبیهی باشد. این خصلت تنبیهی در شیوه کارکرد نظام سرمایهداری نهفته است و لزوماً ناشی از بدخواهی کسی نیست. سرمایهدارانی که دست به انباشت نمیزنند و بنابراین امکانات لازم برای بهکارگیری فرایندها و محصولات جدید را در اختیار ندارند، با از دست دادن جایگاه خود در نظام مجازات میشوند؛ جای آنان را سرمایهدارانی میگیرند که بیشتر انباشت میکنند و فناوریهای بیشتری به کار میگیرند و معمولاً نیز بنگاههای بزرگتری هستند، پدیدهای که مارکس آن را «تمرکز سرمایه» نامیده بود. همچنین کارگرانی که به رضایت سرمایهداران کار نمیکنند، با از دست دادن جایگاه خود در نظام و رانده شدن به صفوف بیکاران مجازات میشوند. از اینرو، «بیرون»، یا همان ارتش ذخیره کار، هم محل انباشت کسانی است که مجازات شدهاند و هم، بهطور همزمان، سازوکاری برای اعمال قدرت سرمایه بر کار.
از این بحث، دو نتیجه بلافاصله به دست میآید. نخست آنکه هر حرکت به سوی «سرمایهداری رفاهی»، یعنی بهبود شرایط عمومی زندگی مردم، همزمان به معنای کاهش قدرت تنبیهی نظام و در نتیجه کاهش قدرت سرمایه بر کار است. این همان نکتهای است که جان مینارد کینز از آن غفلت کرد. او، هرچند کاستیهای نظام سرمایهداری را در صورتبندی والراسی آن میدید، اما همچنان نظام را اساساً در همان چارچوب والراسی میفهمید، به این معنا که آن را نه متشکل از یک «درون» و یک «بیرون»، بلکه فقط دارای یک «درون» میدانست. مخالفت سرمایه با سیاستهای کینزی، که کینز آن را صرفاً ناشی از ناآگاهی از نحوه کارکرد نظام میدانست و تصور میکرد با افزایش آگاهی از میان خواهد رفت، در واقع پایهای محکمتر داشت. نهتنها اشتغال کامل در سرمایهداری ناممکن است، بلکه هر حرکت به سوی آن، قدرت سرمایه بر کار را تضعیف میکند؛ هرچند این به آن معنا نیست که سرمایه در برخی شرایط خاص هرگز چنین حرکتی را نپذیرد. اینکه امروزه سیاستهای کینزی برای تثبیت سرمایهداری از رونق افتادهاند، نباید موجب شگفتی شود. «سرمایهداری اصلاحشده» یا «سرمایهداری رفاهی» سرابی بیش نیست، زیرا این واقعیت را نادیده میگیرد که این نظام، در بنیاد خود، نظامی تنبیهی است.
دوم آنکه سوسیالیسم، بنا به ماهیت خود، نظامی تنبیهی نیست؛ بنابراين، باید با اشتغال کامل مشخص شود. اگر در دورهای سوسیالیسم خصلتی تنبیهی داشته باشد، چه به این معنا که از اشتغال کامل فاصله بگیرد و چه به این معنا که برای ایجاد انگیزه و انضباط کاری از شیوههای مستقیمترِ اجبار استفاده کند، این وضعیت در بهترین حالت پدیدهای گذار است که به دوره استقرار سوسیالیسم تعلق دارد، نه به خودِ سوسیالیسم؛ بلکه برعکس، با سوسیالیسم در تضاد است.
از همین رو، شگفتآور نیست که تنها اقتصادهایی که در دوران معاصر با اشتغال کامل مشخص بودند، اتحاد جماهیر شوروی و اقتصادهای سوسیالیستی اروپای شرقی بودند. با فروپاشی سوسیالیسم در این کشورها، بیکاری بار دیگر به پدیدهای فراگیر در آن جوامع تبدیل شد.اما صرفنظر از اینکه در جریان شکلگیری سوسیالیسم چه انحرافها و تحریفهایی پدید آید، تبدیل کردن آنها به ویژگیهای دائمی نظام، خطایی فاحش است.
پرابهات پاتنایک Prabhat Patnaik اقتصاددان سیاسی و مفسر سیاسی هندی است. از جمله کتابهای او میتوان به انباشت و ثبات در سرمایهداری (۱۹۹۷)، ارزش پول (۲۰۰۹) و بازاندیشی سوسیالیسم (۲۰۱۱) اشاره کرد.


