دفاع از میهن در برابر تجاوز؛ واقعبینی در غیاب جایگزین – زهرا منظری

بگذارید صریح بگویم: در جنگی که یک سوی آن امپریالیسمِ آشکار(با سابقهی جنایت در ویتنام، عراق، افغانستان، لیبی، سوریه، یمن و غزه) و سوی دیگر آن یک دولتِ بومی[هرچند سرکوبگر و ارتجاعی] قرار دارد، کارگر ایرانی هیچ «وظیفهی طبقاتی» جز دفاع از میهن خود ندارد. نه به خاطر عشق به جمهوری اسلامی، بلکه به این دلیل ساده که سقوط این دولت به دست آمریکا و اسرائیل، به معنای سقوط تمامی زیرساختهای زندگی و امکان هرگونه مبارزهی آینده است
پنجاه و چند روز از جنگ گذشته و من نیز به عنوان کسی که در بستر رنج و مبارزات طبقه کارگر ایران نفس کشیدهام، میگویم: نقدها هرچند در سطح تئوریک باریکبینانه، در مواجهه با واقعیت عینیِ امروز ایران – غیابِ هرگونه سازمان انقلابیِ تودهای، پراکندگی و ضعفِ فاجعهبار چپ، و شدتِ تهاجم امپریالیستی – به خیالپردازیِ خطرناکی بدل میشوند که جز تضعیفِ تنها مانعِ موجود در برابر تجزیه و نسلکشی، حاصلی ندارد. من در این متن استدلال میکنم که دفاع موقت و واقعبینانه از جمهوری اسلامی در این جنگ، نه «سوسیال شووینیسم» است و نه «الحاق به دولت»، بلکه شرط بقای میهن و هر امکان آیندهای برای مبارزه طبقاتی است.
۱. نقدی بر دوگانهسازی کاذب دارالشفاء
دارالشفاء در متن خود(همانطور که دیگران ستایش کردند) با مهارتی ستودنی میان «دفاع از مردم» و «دفاع از دولت» تفکیک قائل میشود و نتیجه میگیرد که چپ انقلابی باید همزمان علیه تجاوز خارجی و علیه سرکوب داخلی بایستد. این موضع در کلاسهای تئوریِ دوران صلح، زیبا و منسجم به نظر میرسد. اما در لحظهای که موشکهای اسرائیلی تأسیسات نفتی خارک را هدف گرفتهاند و ناوهای آمریکایی در فاصلهای چندساعته از سواحل جنوب پهلو گرفتهاند، این «استقلال طبقاتی» چه معنای عینیای میتواند داشته باشد؟
پرسش من از دارالشفاء و هرچند کلیشه و تکراری این است: با کدام سازمان، کدام تشکل، کدام شبکهی مستقل کارگری میخواهید «همزمان» در دو جبهه بجنگید؟ مگر نه اینکه خود شما اذعان دارید چپ ایران امروز از هر زمان دیگری پراکندهتر و ناتوانتر است؟ مگر نه اینکه پس از سرکوبهای دهههای اخیر، حتی یک حزب کارگریِ دارای پشتوانه تودهای در این کشور باقی نمانده است؟ در چنین وضعیتی، شعار «نه امپریالیسم، نه جمهوری اسلامی» در عمل به چه چیزی جز کنار کشیدن از میدان و واگذاری صحنه به قدرتهای مسلط منجر میشود؟
تجربه عراق و لیبی و سوریه را پیش چشم بگیرید. در عراق، چپ و نیروهای سکولارِ مخالف صدام – که بسیاری از آنها درست همین موضع «دفاع از مردم در برابر هر دو» را داشتند – نه توانستند جلوی سقوط رژیم را بگیرند، نه پس از آن مانع از تبدیل کشور به صحنهی کشتار فرقهای و اشغالِ وابسته به ایران و آمریکا شوند. در لیبی، کسانی که شعار «قذافی باید برود» سر دادند، امروز با کشوری تجزیهشده، بازار بردهفروشی و هرج و مرج دائمی مواجهاند. در سوریه، معروفترین «چپهای مستقل» که دعوت به «نه اسد، نه داعش، نه آمریکا» میکردند، امروز یا در زندانهای اسد مردهاند یا در تبعیدگاهی در استانبول، در حالی که ابومحمد جولانی – با حمایت آشکار ترکیه و اسرائیل – بر بخش بزرگی از خاک سوریه حکومت میکند و روزانه از سوی اسرائیل بمباران میشود.
این فجایع یک پیام روشن دارند: در شرایطی که نیروی سومی وجود ندارد، «بیطرفیِ فعال» یا «ضدیتِ دوگانه» در عمل به نفع قویترین طرفِ حاضر در میدان – یعنی امپریالیسم – تمام میشود. امپریالیسم از خلأ قدرت تغذیه میکند. هر جا دولتِ مستقر (حتی اگر دیکتاتور و سرکوبگر باشد) فروپاشیده، نتیجهی نهایی نه «رهایی کارگران» که «تجزیه، فقر مطلق و سلطهی مستقیم یا غیرمستقیم غرب» بوده است.
۲. نقدی به شبکههای خودمختار محلی موسوی
موسوی نیز وهم الوده از شبکه سخن میگوید و تجربه ویتکنگ یا شوراهای کارگری بوداپست را الگو میدهد. اما این قیاس از یک خطای بنیادین رنج میبرد: غیابِ پیششرطهای مادی و سیاسیِ چنین شبکههایی در ایران امروز.
ویتنکنگ نه در خلأ، بلکه در دلِ یک حزب کمونیستِ ریشهدار در روستاها و با پشتوانهی یک دولتِ انقلابی در شمال (که با شوروی و چین همسو بود) شکل گرفت. شوراهای بوداپست در ۱۹۵۶ محصول دههها سنت سوسیالدموکراسی و وجود احزاب کارگریِ زیرزمینی در مجارستان بودند. شبکههای همیاری در بیروتِ بمبارانشده در ۲۰۰۶ نیز برآمده از دههها سازماندهی حزبالله و جنبشهای سیاسی-مذهبیِ ریشهدار در محلهها بودند.
حال بپرسیم: در ایران امروز، چه چیزی از این دست وجود دارد؟ حزب توده عملاً منحل شده است. سازمانهای چپِ بازمانده یا در تبعیدند یا با چند ده عضو در فضای مجازی نفس میکشند. اعتصابات کارگری در سالهای اخیر – با همه شجاعتشان – به دلیل نبود ساختارهای هماهنگکننده سراسری، همواره منزوی و سرکوب شدهاند. در چنین بستری، دعوت به «تشکیل کمیتههای محلی» بدون طرح این پرسش که این کمیتهها با کدام نیروی انسانی، کدام منابع، و کدام پشتوانهی سازمانی میخواهند در برابر همزمانِ بمباران هوایی و سرکوب اطلاعاتی دوام بیاورند، چیزی جز خوشبینیِ اتوپیستی نیست.
بگذریم از این نکته که موسوی خود تصریح میکند «دولتِ مستقر به سرکوبِ اعتصابات ادامه میدهد». آیا این دولت به شما اجازه میدهد در سایهی بمبارانها، «کمیتههای خودمختارِ توزیع» تشکیل دهید؟ تجربهی دهههای اخیر نشان داده که جمهوری اسلامی حتی در بحرانیترین لحظات (همانند سیلها و کرونا) اجازهی هیچگونه خودسازماندهیِ مستقل از خود را نداده و بلافاصله با امنیتیکردن فضا، هر ابتکاری را یا سرکوب یا مصادره کرده است. پس این توهم که «در غیاب نظارت مؤثر از بالا، خلأ با ابتکار از پایین پر میشود»، نادیده گرفتنِ تجربهی عینیِ چهلوپنجسالهی این نظام است.
۳. لنین در برابر کی؟ تروتسکی در کدام شرایط؟
شور ادبی و تجربی که در وضعیت از لنین و تروتسکی دفاع میکند و شعار «تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی» را برمیکشد در متنی دیگر میتوان بازیافت. گو اینکه جبهه سوم هم ابزار دست چپ برای عاملیتگرایی شده. یکی از مولفین فراموش میکند که لنین این شعار را در برابر جنگ جهانی اول مطرح کرد – جنگی که میان قدرتهای امپریالیستیِ رقیب (آلمان، اتریش، روسیه تزاری، بریتانیا، فرانسه) برای تقسیم مجدد جهان درگرفته بود. در آن جنگ، هیچ یک از طرفین «مظلوم» نبودند و همهی دولتها کمابیش یکسان متجاوز و امپریالیست بودند. لنین به درستی میگفت کارگر آلمانی نباید به خاطر «میهن» خود به سوی کارگر فرانسوی تیراندازی کند.
اما وضعیت جنگ جاری میان ایران از یک سو و آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر، هیچ شباهتی به جنگ ۱۹۱۴ ندارد. اینجا ما با یک تجاوز آشکار و یکجانبه از سوی قدرتی روبهایم که نه «رقابتی برابر» با ایران، بلکه نابودی کامل زیرساختها، تجزیهی کشور و حذف هرگونه استقلال ملی را هدف گرفته است. اسرائیل بارها اعلام کرده که هدفش «تغییر رژیم» در تهران است و آشکارا از گروههای تجزیهطلب در کردستان، خوزستان و بلوچستان حمایت میکند که البته نه در راستای خودمختاری و این دست نتایج خلقی که در راستای انهدام هر کلیتی است. در چنین شرایطی، شعار «دشمن اصلی در خانه است» نه موضعی انقلابی، بلکه یک اشتباه فاحش راهبردی است.
بگذارید صریح بگویم: در جنگی که یک سوی آن امپریالیسمِ آشکار(با سابقهی جنایت در ویتنام، عراق، افغانستان، لیبی، سوریه، یمن و غزه) و سوی دیگر آن یک دولتِ بومی[هرچند سرکوبگر و ارتجاعی] قرار دارد، کارگر ایرانی هیچ «وظیفهی طبقاتی» جز دفاع از میهن خود ندارد. نه به خاطر عشق به جمهوری اسلامی، بلکه به این دلیل ساده که سقوط این دولت به دست آمریکا و اسرائیل، به معنای سقوط تمامی زیرساختهای زندگی و امکان هرگونه مبارزهی آینده است. آیا فراموش کردهایم که در عراق پس از صدام، اتحادیههای کارگری به جای برخورداری از آزادی، زیر چکمهی اشغال آمریکا و شبهنظامیان وابسته به ایران له شدند؟ آیا در لیبیِ پس از قذافی، یک جنبش کارگری قدرتمند شکل گرفت یا کشور به غربالخانهای برای فروش انسان تبدیل شد؟
تروتسکی خود در جریان جنگ جهانی دوم، علیرغم تمام نقدهایش به استالین، از اتحاد جماهیر شوروی در برابر هیتلر حمایت کرد. او به روشنی میدانست که پیروزی نازیها به معنای نابودی هرگونه امکان انقلاب پرولتری در اروپا و جهان خواهد بود. در آنجا نیز «دشمن اصلی در خانه بود» (استالین و بوروکراسی شوروی)، اما تروتسکی و پیروانش هرگز شعار «نه هیتلر، نه استالین» سر ندادند. آنها فهمیدند که دفاع از میهنِ تحت سلطهی بوروکراسیِ خائن، در برابر یک فاتحِ فاشیست، یک ضرورت تراژیک اما انکارناپذیر است. وضعیت ایران امروز نیز کمابیش همین است: انتخاب بین «جمهوری اسلامیِ سرکوبگر» و «تجزیه و نسلکشی به دست امپریالیسم» انتخاب دشواری نیست.
۴. واقعبینیِ تلخ: چپِ منحلشده و قدرتِ موجود
اجازه دهید به هستهی اصلی اختلاف بپردازم: واقعیت عینیِ امروز ایران این است که هیچ نیروی سازمانیافتهی چپی در داخل کشور وجود ندارد که بتواند ادعای «جایگزینی» برای جمهوری اسلامی یا «قدرت دوگانهای» در برابر آن داشته باشد. تمام این بحثها دربارهی «استقلال طبقاتی»، «شوراهای کارگری»، «دفاع از مردم نه دولت» و … در شرایطی مطرح میشود که اگر فردا جمهوری اسلامی سقوط کند، نه یک حزب کمونیستِ آماده به کار، بلکه فقط گروههای رقیبِ مسلحِ تحت حمایت خارجی (گروهکهای تجزیهطلب، سلطنتطلبانِ پنتاگونی، مجاهدین خلقِ سعودی، و…) باقی میمانند. چپ ایرانی – متأسفانه و به تقصیرِ خودش و سرکوبِ نظام – امروز نه در کارخانهها حضور دارد، نه در محلهها، نه در دانشگاهها. حداکثر در صفحات مجازی و نشستهای تبعیدی در برلین و لسآنجلس نفس میکشد.
در چنین وضعیتی، ادعای «نه امپریالیسم، نه جمهوری اسلامی» در عمل جز دعوت به کنارهگیری از صحنه و تقویت جبههی امپریالیسم معنای دیگری نمیتواند داشته باشد. امپریالیسم از شکاف داخلی و هرجومرج قدرت تغذیه میکند. هر چه چپ و نیروهای دموکراتیک داخل ایران شعار «ما از هیچکدام دفاع نمیکنیم» را بلندتر سر دهند، جبههی دشمن خارجی متحدتر و بلامنازعتر پیش میتازد.
در این سطح از تضاد، این نه به معنای «عشق ورزیدن» به سپاه یا «تأیید» سرکوبهای جمهوری اسلامی است. این یک ائتلافِ تراژیک و موقت در برابر خطری بزرگتر است. همانطور که در جنگ جهانی دوم، کمونیستهای فرانسه و انگلستان با بورژوازیِ خودی علیه هیتلر متحد شدند – بدون آنکه ذرهای از نفرت خود از سرمایهداری کم کنند. یا همانطور که امروز چپهای فلسطینی (جبهه خلق، جبهه دموکراتیک) در کنار حماس میجنگند، نه به خاطر توافق با ایدئولوژی اخوانی، بلکه به این دلیل که این حماس است که در غزه در برابر نسلکشی اسرائیل میایستد.
۵. وظیفهی امروز چپ: دفاع از بقا به مثابه شرط رهایی
من با کمال تأسف میگویم: بسیاری از چپهای ایرانی – چه در داخل و چه در خارج – در دام یک «سیاست اخلاقیِ» انتزاعی افتادهاند که به جای تحلیلِ موازنهی قوا، به قضاوتِ اخلاقیِ دولتها مشغول است. بله، جمهوری اسلامی دیکتاتوری است که دهها هزار زندانی سیاسی دارد و اعتصابات کارگری را به خاک و خون میکشد. اما در این لحظهی تاریخی، مسئله فقط «جمهوری اسلامی بد است یا خوب» نیست. مسئله این است که جایگزینِ فوریِ فروپاشی آن چه خواهد بود؟ اگر پاسخ صادقانه این است: «تجزیه، جنگ داخلی، حاکمیتِ گروهکهای وابسته به خارج و نابودی کامل هرگونه امکان مبارزهی صنفی و سیاسی برای یک نسل» – و چنین هم هست – آنگاه دفاع موقت از بقای این رژیم، نه یک «خیانت به طبقه»، بلکه شرط بقای طبقه است.
آیا این موضع غمانگیز است؟ بله، عمیقاً غمانگیز. آیا این نشانهی شکست تاریخی چپ ایران است؟ بدون تردید. اما وظیفهی ما به عنوان نیروی چپ، اقامهی مرثیه بر سر این شکست نیست، بلکه جلوگیری از فاجعهی بزرگتر است. ما باید واقعبین باشیم: در غیابِ یک سازمان انقلابیِ تودهای، «استقلال طبقاتی» یک شعار توخالی است. تا زمانی که چنین سازمانی وجود ندارد، تنها مداخلهی مفید چپ در این جنگ میتواند این باشد: دفاع از بقای کشور و زیرساختهای آن، محکومیت جنایات جنگی آمریکا و اسرائیل، تلاش برای ایجاد شبکههای حداقلیِ همیاری در سایهی بمبارانها (در چارچوبی که نظام اجازه میدهد)، و در عین حال، حفظِ نقدِ طبقاتی و آمادهسازی برای روزی که جنگ تمام شود و دوباره بتوان از حقوق کارگری، آزادی سیاسی و پایان دیکتاتوری سخن گفت.
به جای اتوپیا، پیمودن مسیر باریک بقا
من، فرزندِ همین طبقهی کارگری که در دههی هفتاد و هشتاد ده هزار تن از یارانش را به زندان و تبعید و اعدام فرستاد، به خوبی میدانم که جمهوری اسلامی چه کرده است. نیازی نیست شما به من بگویید که این رژیم «سرکوبگر» است. دوستان بیشماری از من در زندانهایش بودند. اما من همچنین میدانم که اگر امروز اسرائیل و آمریکا پیروز شوند – و بمانید ببینید که با غزه چه کردند تا بدانید با ما چه خواهند کرد – دیگر نه زندانی، نه معترضی، نه کارخانهای، نه میهنی باقی نمیماند.
من از شما میپرسم: وقتی زیرساختهای نفتی و برق و آب و حمل و نقل نابود شد، با کدام «شبکههای خودمختار محلی» میخواهید زندگی را اداره کنید؟ وقتی کشور به چند بخش تجزیه شد، کدام «قدرت دوگانه» فرصت شکلگیری خواهد یافت؟ وقتی میلیونها آواره به سمت مرزها سرازیر شدند، کدام «آگاهی طبقاتی» در چادرهای اردوگاههای ترکیه و پاکستان جان خواهد گرفت؟
این پرسشها بیپاسخ نمیمانند مگر با یک واقعبینی تلخ: در این لحظه، جمهوری اسلامی – با همهی زشتیهایش – تنها سدی است در برابر فروپاشی کامل. دفاع از آن، دفاع از امکانِ زیستن و مبارزیدن در فردایی است که شاید بتوانیم آن را تغییر دهیم. بله، در فردا. نه در لحظهای که بمبها بر سرمان میبارد. تاریخ به ما آموخته که گاهی، تنها راه پیش رو، عبور از میان دو دشمن است با پشت کردن به دشمنِ بزرگتر. انتخاب با ماست: یا دفاع از میهنِ موجود (برای نجاتِ آن برای آیندهای دیگر)، یا خودویرانگریِ به نامِ «استقلال طبقاتی» که جز خدمت به امپریالیسم حاصلی ندارد.
من راه نخست را برمیگزینم. با همهی درد و تناقضش.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر